Wednesday, November 30, 2005

وبلاگ سر زمین آفتاب

به جرم بی‌گناهی


خبر كوتاه است، مجتبي سميعي‌نژاد پس از بيش از يكسال تحمل زندان در تهران و كرج و اين انفرادي و آن انفرادي سرانجام به 2 سال زندان محكوم شده است. [بقیه در وب‌لاگ حنیف]
مجتبای بی گناه[اصل مطلب روزنامه‌ اینترنتی ایران ما - از طریق بلاگ نیوز]


نگاهی به پرونده « مجتبی سمیع نژاد » ، تنها وبلاگ نویسی در زندان جا مانده -

ایران ما ،گروه گزارش – نام « مجتبی سمیع نژاد » برای آنانکه در فضای اینترنت هستند نامی شناخته شده است چه آنکه پس از بازداشت های فله ای وبلاگ نویسان از شهریور سال گذشته ، در حالی که همه آنها تا کنون بصورت موقت یا دائم آزاد شده اند اما مجتبی تنها وبلاگ نویسی است که هنوز در زندان رژیم جمهوری اسلامی ایران به سر می برد. وی در پرونده خود هر چند با اتهامات سنگینی چون سب النبی روبرو بود اما از همه آنها تبرئه شد تا در نهایت تنها به اتهام توهین به مقامات نظام جمهوری اسلامی ایران به دوسال زندان محکوم شود. این حکم نیز بنابر اعلام وکیل وی ، دیروز رسما از سوی دیوان عالی کشور نیز تایید شد تا سمیع نژاد در آستانه سالگرد بازداشتش ، عملا مجبور باشد یکسال دیگر مجازات زندان را تحمل کند. مجازاتی که بر اساس نظر علمای حقوق ابدا حق اش نیست و بی گناه در زندان مانده است.

پروژه برخورد با وبلاگ نویسان

اواخر تابستان سال گذشته بود که از سوی اطلاعات موازی تصمیم گرفته شد تا به نوعی مقابل پدیده نوظهور وبلاگ نویسی در ایران مقاوت شود و البته برای این منظور لازم بود تا با نمایشی ولو صوری نگاه جوانان را از این تکنولوژی جدید ارتباطی که با زمینه اینترنت قابل استفاده بود ، برگردانند. این تصمیم در شرایطی بود که وبلاگ نویسی توسط جوانان ایرانی با سرعتی خارق العاده فراگیر شده بود و ایران را از حیث کاربران و پست مطالب جزو ده کشور برتر جهان در این زمینه قرار داد. پیش از این چند برخورد با وبلاگ نویسان بصورت پراکنده صورت گرفته بود اما سازماندهی نشده بود. ابتدای شهریور 1383 بود که آرش سیگارچی نویسنده وبلاگ پنجره اطلاعات به مدت دو روز بازداشت شد. کمتر از یک هفته بعد شهرام رفیع زاده و حنیف مزروعی در حالی بازداشت شدند که خبر رسید برخی اط مسوولان تعدادی از سایت های اینترنتی سیاسی از چند روز پیش در بازداشت به سر می برند. پس از آن بود که موج بازداشت ها شدت یافت و افرادی چون روزبه میر ابراهیمی ، فرشته قاضی و سایر وبلاگ نویسان دستگیر شدند. در پی این اقدمات محدود کننده بسیاری از نهادها به دنبال دفاع از این وبلاگ نویسان و روزنامه نگاران بود که بدین شکل نام این پرونده به پرونده وبلاگ نویسان موسوم شد. بازداشت کنندگان پس از آنکه تحت فشار شدید افکار عمومی قرار گرفتند ، چند تن از بازداشت شده ها را در تلویزیون حاضر کردند که انها صراحتا اعتراف کرده اند که گناه کارند.خورشید مدت زیادی پشت ابر نماند چرا که اندکی بعد به کوشش برخی از وبلاگ نویسان که در آن زمان تازه آزاد شده بودند ، و همچنین برخیمقامات دولتی همچون محمد علی ابطحی ، پرونده وبلاگ نویسان به هیات نظارت بر قانون اساسی رفت و پس از مشاهده تخلف هاشمی شاهرودی در فضایی مناسب با برخی بازداشت شدگان دیدار کرد. در نهایت همه متهمان آزاد شدند و البته قرار شد که برای چهار تن از این متهمان دادگاهی برگزار شود که البته این روزها دو تن از متهمان خارج از کشور زندگی می کنند و دو تن دیگر در ایران به کار خویش مشغولند.

بازداشت مجتبی سمیع نژاد


هنوز پرونده وبلاگ نویسان پایان نیافته بود که مجتبی سمیع نژاد ، وبلاگ نویس تهرانی بازداشت شد. هر چند او سریعا آزاد شد اما پس از اندکی باز بازداشت شد که این بازداشت تا کنون ادامه داشته است. مجتبی سميعی نژاد هم با نام مستعار "مديار" در وبلاگ خود می نوشت. او نخستين بار دهم آبان بازداشت شد و اندکی پس از آزادی، بار ديگر در 25 دی، پس از احضار تلفنی راهی زندان شد. همزمان با بازداشت در 25 دی ، آرش سیگارچی ، روزنامه نگار و وبلاگ نویس نیز بازداشت شد تا کميته حمايت از وبلاگ‌نويسان که حدود يک ماه از تاسيس آن گذشته بود، روز سه شنبه، چهارم اسفند (22 فوريه) را به عنوان "روز مبارزه برای آزادی مجتبی و آرش" نامگذاری کرد و از کسانی که وبلاگ، يا خاطرات اينترنتی می نوشتند خواست تا در اين روز، سايتهای خود را به همين هدف اختصاص دهند.یک ماه پس از آن بود که آرش سیگارچی با وثیقه یکصد میلیون تومانی موقتا آزاد شد اما مجتبی سمیع نژاد همچنان در زندان ماند. حتی وقتی اواخر بهمن ماه خانواده وی بالاخره توانست وثیقه 50 میلیون تومانی مجتبی سمیع نژاد را با زحمت فراوان تهیه کند ، اینبار قاضی پرونده او مانع آزادی اش شد. در همان روز اعلام شد " سميع‌نژاد از جمله متهمان پرونده‌ي موسوم به وبلاگ‌نويسان به علت عجز از تامين قرار وثيقه صادره از سوي شعبه‌ي 2 بازپرسي دادسراي ناحيه‌ي 21 بازداشت شد. "
در این مورد محمد سيف‌زاده، وكيل مدافع سميع‌نژاد در همان روز خبرداد: بنا به گفته‌ي پدر موكلم، وي صبح امروز به صورت تلفني از سوي شعبه‌ي 2 بازپرسي دادسراي ناحيه‌ي 21 احضار و قرار وثيقه 50 ميليون توماني‌اش به 100 ميليون تومان تبديل شد كه به علت عجز از پرداخت اين ميزان بازداشت شد.

مجتبی در بازداشت

در ماههای ابتدایی سال جدید که به عقیده برخی به دلیل برگزاری انتخابات ریاست جمهوری کمی از سختگیری های رایج قوه قضاییه کاسته شد ، باز نه تنها مجتبی سمیع نژاد آزاد نشد بلکه براي تحقيقات بيشتر در دادسراي ناحيه‌ي 21 حاضر شد. وی را روز چهارشنبه اول اردیبهشت ماه با دستبند و زنجير به دادسراي ناحيه‌ي 21 بردند و پس از تحقيق و بازجويي از وي، مجددا به زندان برگردانده شد.

نامه‌ي مجتبي سميع‌نژاد

پس از آن بود که مجتبي سميع‌نژاد در نامه‌اي به رييس دادگاه انقلاب اسلامي، آزادي خود را درخواست كرد.
سميع‌نژاد در این نامه ، بازداشت خود به مدت شش ماه را بر خلاف قانون حفظ حقوق شهروندي و آزادي‌هاي مشروع خواند و گفته بود كه سه ماه از مدت بازداشتش را به صورت انفرادي و تحت فشار نگهداري شده و محل بازداشتش در مكاني نامعلوم در زندان قزل‌حصار بوده است. وي در اين نامه اعلام كرده بود كه در اعتراض به رفتار و اعمالي كه آن را خلاف حقوق بشر و اسلامي خوانده، از اين تاريخ رسما اعتصاب غذا مي‌كند. آزادي بي قيد و شرط و فوري با توجه به اصل برائت قانون اساسي، رسيدگي مجدد به پرونده اتهامات بر طبق قانون حفظ حقوق شهروندي و آزادي‌هاي مشروع مصوب سال 83 مجلس شوراي اسلامي، پيگيرد قانوني مسوولان رسيدگي كننده به پرونده به علت آن چه ”نقض مكرر قانون“ خوانده شده و برگزاري دادگاه علني با حضور ارباب رسانه‌ها و مطبوعات، خواسته‌هاي ذكر شده از سوي سميع‌نژاد در نامه‌اش به رييس دادگاه‌ انقلاب اسلامي، بود. اين نامه به رييس قوه‌ي قضاييه، بازرسي و حفاظت اطلاعات قوه‌ي قضاييه، بازرسي كل كشور، دادسراي انتظامي قضات، رييس اندرزگاه 3 قزل‌حصار، رييس مددكاري اندرزگاه 3قزل‌حصار و... رونوشت شده بود.

پاسخ به نامه مجتبی

سمیع نژاد تنها دو هفته بعد پاسخ نامه خود را گرفت! شعبه‌ي سيزده دادگاه انقلاب، مجتبي سميع‌نژاد را به دو سال حبس محكوم كرد. حكم صادره بر اساس توهين سميع‌نژاد به يكي از مقامات بود و وي در ساير موارد اتهامي كه شامل اقدام عليه امنيت ملي و نشر اكاذيب بوده، تبرئه شد. البته قصه تنها به اینجا پایان نیافت چرا که پرونده دیگری برای سمیع نژاد در شعبه‌ي 78 دادگاه كيفري استان تهران گشودند که بدوا اتهام سميع نژاد به اين دادگاه معرفي شده بود كه رياست شعبه با عنوان اينكه ارتداد جرم نيست از اين مساله و نبود كيفرخواست به عنوان نواقص پرونده نام برد. بعد از ارسال مجدد پرونده اینبار عنوان سب‌النبي به عنوان موارد اتهامي وي در كيفرخواست ذكر شد.
در این میان یکی از کسانی که در کنار دکتر «سیف زاده » ، وکیل سمیع نژاد ، بارها سعی در یاری به وی داشت ، فرشته قاضیی روزنامه نگار و وبلاگ نویس و از متهمان پرونده وبلاگ نویسان بود. وی در خصوص وضع سمیع نژاد در آن روزها ، در وبلاگ شخصی اش می نویسد: «مجتبی سمیع نژاد از سوی شعبه ۱۳ دادگاه انقلاب به ۲ سال زندان محکوم شد ، این در حالی ست که وی ۷ ماه است که در زندان به سر می برد و بیشتر این مدت را در انفرادی بوده است. شعبه ۱۳ دادگاه انقلاب مجتبی را از ۱۵ اتهام تبرئه و به اتهام توهین به رهبری! به ۲ سال حبس تعزیری یعنی اشد مجازات، محکوم کرده است امروز که با برادر مجتبی و سپس مادرش صحبت میکردم از اعتراض وکیل مجتبی به این حکم خبر میدادند. مادرش می گفت به وکیل مجتبی گفته اند تا ۱۵ روز دیگر دادگاه تجدید نظر تشکیل خواهد شد. از طرف دیگه مجتبی ۳۱ خرداد به اتهام ارتداد! در دادگاه کیفری تهران محاکمه خواهد شد.»

دادگاه اتهام سب‌النبي

در آخرین روز بهار سالجاری ، اولين جلسه‌ي رسيدگي به اتهامات مجتبي سميع‌نژاد به اتهام سب‌النبي برگزار شد. محمد سيف‌زاده خبر داده بود " در اين جلسه ابتدا متن كيفرخواست كه در آن اتهام سميع‌نژاد، سب‌البني اعلام شده بود، توسط نماينده‌ي مدعي‌العموم قرائت شد و پس از آن نماينده مدعي‌العموم به دفاع از متن كيفرخواست و متهم به دفاع از خودش پرداخت. جلسه‌ي بعدي اين دادگاه كه به دفاعيات وكلا اختصاص دارد، فردا در شعبه‌ي 78 دادگاه كيفري استان برگزار مي‌شود.
و باز فرشته قاشی در این مورد می نویسد: « از مجتبی سمیع نژاد خبرهای بدی به گوش می رسد. دادگاه رسیدگی به اتهام احمقانه سب النبی و ارتداد مجتبی که از روز شنبه آغاز شده امروز به دلیل عدم حضور مجتبی برگزار نشد! خانواده مجتبی و خود او که از نحوه دادرسی دادگاه راضی بودند ـبرخلاف دادگاه قبلی او که منجر به محکومیت دو ساله اش شده است ـامروز بدعت عجیبی را شاهد بوده اند در حالی که به دستور قاضی پرونده امروز می بایست ساعت ۹ صبح مجتبی را به دادگاه می آوردند اما مسئولین زندان قزل حصار به مجتبی گفته اند که بر اساس نامه رئیس دادسرای ارشاد اجازه انتقال تو به دادگاه را نداریم! این در حالی است که پرونده مجتبی از دادسرای ارشاد گرفته شده و اصلا ربطی به این دادسرا ندارد و از طرف دیگر امروز ۵ قاضی رسیدگی کننده به پرونده مجتبی به اتفاق نماینده دادستان و وکلای او در دادگاه منتظر او بوده اند تا جلسه دادگاه را برگزار کنند! گویا نحوه دادرسی قاضی این پرونده مجتبی به گونه ای بوده که مقدسی نژاد، رئیس دادسرای ارشاد را چنان عصبانی کرده که در جلسه اول دادگاه و در اواسط جلسه ناچار از ترک دادگاه شده است. مجتبی نگران است از اینکه در این پرونده که با درایت قاضی خوب پیش می رفت اعمال نفوذ شودو... خانواده او نیز به شدت نگرانند و مجتبی گفته اگر این گونه پیش برود نامه اش به خاتمی و شاهرودی را منتشر خواهد کرد. وکلایش نیز اعتراض کرده اند اما..»

تبرئه از اتهام سب النبی

آخرين جلسه‌ي دادگاه رسيدگي به پرونده‌ي مجتبي سميع‌نژاد به اتهام سب‌النبي صبح چهارمین روز تیر ماه به صورت غيرعلني برگزار شد. در اين پرونده آخرين دفاعيات مجتبی و وکیلش ارایه شد تا ظرف يك هفته‌ي ديگر راي صادره در خصوص وي از طرف دادگاه اعلام شود. ده روز پس از آن بود که بالاخره بر اساس راي شعبه‌ي 78 دادگاه كيفري استان، مجتبي سميع‌نژاد، تنها وبلاگ‌نويس زنداني از اتهام سب‌النبي تبرئه شد.
درخواست تجديدنظر
23 مهرماه نیز وکیل سمیع نژاد درخواست تجدید نظر خود به احكام صادره براي موكلش را داد. محمد سيف‌زاده گفته بود: در لوايح جداگانه‌اي نسبت به حكم شعبه‌ي 36 دادگاه تجديد‌نظر و شعبه‌ي 1084 مجتمع ارشاد، اعتراض و درخواست تجديد‌نظر خود را به قاضي پرونده ارائه دادم. در حال حاضر يكي از پرونده‌هاي موكلم در شعبه‌ي تشخيص ديوان عالي و پرونده‌ي ديگر در دادگاه تجديد‌نظر است.

اما آخرین اخبار از مجتبی سمیع نژاد

روز گذشته ، دکتر محمد سیف زاده ، وكيل مدافع مجتبي سميع‌نژاد از تاييد حكم دو سال حبس موكلش از سوي هيات تشخيص ديوان عالي كشور خبر داد. محمد سيف‌زاده گفت: مجتبي سعيع‌نژاد چندي پيش به اتهام توهين به مقامات از سوي دادگاه به دو سال حبس محكوم شده بود كه متاسفانه هيات تشخيص ديوان عالي نيز اين راي را تاييد كرد.

مجتبی را فراموش نکنید

برخی از فعالان اینترنتی معتقدند اگر آنگونه که در مورد پرونده وبلاگ نویسان و آرش سیگارچی که پیش از این به 14 سال زندان محکوم شده بود ، اطلاع رسانی در مورد پرونده سمیع نژاد روی می داد او نیز اکنون آزاد بود. به عقیده این دسته حرکتهایی در جهت آزادی وی شده است اما عمدتا پراکنده بوده و از سویی فاقد فراگیری بوده است. انتظار می رود در روزها آینده فعالان وبلاگ و اینترنت ، بیش از پیش از سمیع نژاد حمایت کنند

Sunday, November 27, 2005

وبلاگ خُسن قا

خردبیر خودش

اولن شما توی فلان جاتون خندیدیت نام وبلاگ بنده را برای شرکت در چنین مسابقه‌ای معرفی کردید. همه آنهایی که مرا می‌شناسند، می‌دانند که من با این قرتی بازی‌ها مخالفم.

دوم اینکه شما با استدلال به کدام نوشته من به این نتیجه رسیده‌اید که بنده یک "کمونیست دو آتیشه‌" هستم!؟ اینکه شما بنده را یک کمونیست دو آتشه می‌دانید نشان از بی‌سوادی شما دارد و ربطی به من و مواضع من ندارد.

نکته دیگر اینکه من برخلاف شما برای جایزه یا تشکر این یا آن نیست که می‌نویسم اگر این هدف را پی‌گیری می‌کردم با نام واقعی خودم می‌نوشتم. هدف من کمک به آزادی وطنم هست و بس و در مرحله بعد کمک به عادلانه تر کردن جهان پیرامونم و ربطی به کمونیسم و دیگر ایدئولوژی‌ها ندارد.

راستی می‌خواهید برای رسوایتان هم که شده بگویم برای چه نام مرا در کنار دیگران گذاشتید؟ برای اینکه امروز با عنوان کردن آن فخر بفروشید که "حسین درخشان چنان دموکرات است که با مخالفین خودش هم با مدارا رفتار می‌کند".تازه مسابقه‌ای که شما داورش باشید از قبل معلوم است که پی‌گیر چه اهدافی است و ارزش چنین مسابقه‌ای هم به همان اندازه است و نیازی به توضیح بیشتر نیست.

حالا که زحمت! کشیده اید و دوباره باب سخن گفتن را باز کردید لطف کنید توضیح بدهید که: چه گونه شد که یک مرتبه برای دفاع از پسرخاله کمونیست بنده و دیگران قدم رنجه فرمودید و تا تونس پیاده رفتید!؟

آقای درخشان دیگر کسی در وبلاگستان نیست که شما و اهداف‌تان را نشناسد. حنای شما دیگر رنگ باخته و بجز بچه کلاس اولی‌ها کس دیگری را نمی‌تواند بفریبد.

منبع تصویر: خردبیر خودش

http://hasssanagha.blogspot.com/

وبلاگ زن ایرانی

رفتم وبلاگ زن نوشت رو بخونم دیدم نوشته کامران شیردل... چشمهام سیاهی رفت گفتم آخ! آقای شیردل نازنین هم مرد... یاد اخرین باری که شیما قبل از رفتن از ایران همراه مامان خونه اشون بود... افتادم و روحانه جون مهربون... چشمهام سیاهی رفت... گفتم آخ! آقای شیردل نازنین هم مرد... دیدم نوشته ... از حوزه اجرایی کنار گذاشته شد...

http://zaneirani.blogspot.com/

Saturday, November 26, 2005

وبلاگ هزار و هشتصد و هفت

دانشکده ی هنرهای زیبا دیگر صدای قدمهای ممیز را نمی شنود

دلم گرفته است.هنوز باورم نمی شود که استاد ممیز دیگر بین ما نیست. ممیز یعنی پدر گرافیک ایران، ممیز یعنی دانشکده ی هنرهای زیبا، ممیز یعنی همه ی خاطرات من وبقیه ی دانشجوهای رشته گرافیک دانشکده ی هنرهای زیبا، ممیز یعنی اینکه من به خاطر او گرافیک دانشکده ی هنرهای زیبا را انتخاب کردم، ممیز یعنی...

استاد ممیز آرام و بی صدا رفت، همانطور که همیشه بود، سر کلاسش، هنوز لحن صحبتش یادم است، هنوز حتی، کلماتش را هم از یاد نبرده ام، یادم می آید که از سهراب سپهری برایمان می گفت، از شاملو،و...اینکه همیشه تاکید می کرد کلمات را درست استفاده کنیم، یادم است که همیشه می بایست سر کلاسش حاضر و آماده، توجهمان را زوم می کردیم روی مبحث نقد، یادم می آید که باید...

اما دانشکده ی هنرهای زیبای بدون ممیز را به یاد ندارم...

یادش گرامی باد.

http://nilian1807.blogspot.com/2005/11/blog-post_26.html

Friday, November 25, 2005

حكایت شب‌های هراس

پیام ایرانیان / مسعود بُرجيـان
http://borjian.net


حكایت شب‌های هراس

پرده‌ی اول،

شهریورماه 83:چند سالی‌ست كه دانشگاه را تمام كرده‌ام اما هنوز رشته‌ی نازك ارتباطی میان من و دانشگاه برقرار است. دوستان دانشگاه یزد خبر می‌دهند كه یكی دو نفر از دانشجویان دانشگاه دستگیر شده‌اند. از من می‌خواهند تا برای آزادی سریعتر این دانشجویان مصاحبه‌ای با رادیو فردا ترتیب دهم. ارتباط ویژه‌ای با دست‌اندركاران این رادیو ندارم. كسی را هم در این رادیو نمی‌شناسم. به‌ناچار به آرش سیگارچی تلفن می‌كنم تا درباره‌ی امكان انجام مصاحبه با این افراد بپرسم. اینكه اصلاً چنین كاری شدنی‌ست یا خیر. اما این آغاز ماجرایی‌ست كه ماه‌ها مرا اسیر خود می‌سازد. در پایان شهریورماه آرش سیگارچی به خاطر درج یادداشتی درباره‌ی حوادث تابستان 67 در وبلاگ خود بازداشت می‌شود. پس از آزادی‌ست كه به من خبر می‌دهد در بازجویی چندین سؤال درباره‌ام پرسیده شده و در جستجوی نام واقعی و محل زندگی و سوابق من بوده‌اند. علت این حساسیت‌ها شنود همان تلفن كذایی‌ست.

● پرده‌ی دوم،

آبان‌ماه 83:چندین نفر از وبلاگنویسان تهرانی بازداشت می‌شوند. مجتبی سمیع‌نژاد خبر بازداشت آنها را در وبلاگ خود درج می‌كند اما خود راهی زندان می‌شود. این بازداشت نزدیك به یك‌ماه طول می‌كشد. در این مدت افراد زندانی اجازه داشته‌اند ان‌لاین شوند و حتی چت كنند. آنها از زندان آزاد می‌شوند و پُرسان پُرسان سراغ "مسعود برجیان" را می‌گیرند. همان فردی كه در بازجویی درباره‌ی او پرسیده شده و وبلاگ او در كامپیوتر بازجو ذخیره بوده است. بلاخره یكی از دوستان مشترك ما، از موضوع مطلع می‌شود و مرا آگاه می‌كند. حساسیت‌ها روز به روز بیشتر می‌شود.

● پرده‌ی سوم،
دی‌ماه 83:آرش سیگارچی به جرم همكاری با رادیو فردا بازداشت می‌شود. یكی دو روز می‌گذرد اما خبر دستگیری او انعكاسی نمی‌یابد. چند نفر از وب‌نگاران همت می‌كنند و همزمان درباره‌ی او می‌نویسند. از اینجاست كه موجی از حمایت‌ها از سیگارچی برمی‌خیزد. كم كم پایان دی‌ماه فرا می‌رسد و دلشوره‌ی من بیشتر می‌شود. با توجه به سابقه‌ی بازداشت قبلی سیگارچی، حس می‌كنم پای من نیز به پرونده‌ی او باز شود. حوادث بعدی نشان می‌دهد كه تحلیلم خطا نبوده است.

● پرده‌ی چهارم،

بهمن‌ماه 83:4 بهمن روز تولد من است اما خبر ناگواری آن را به كامم زهر می‌كند. خسته و دل‌شكسته به منزل بازمی‌گردم. روبروی كامپیوتر می‌نشینم و با اتصال به اینترنت ضربه‌ی كاری دوم چون پتك بر فرق سرم كوبیده می‌شود. "پیام ایرانیان" فیلتر شده است. این بدترین نشانه از سیر حوادث است. نالان و بال و پر شكسته به اتاق مادر می‌روم و او را به شام بیرون از منزل دعوت می‌كنم تا جشن تولد سوت و كورم با شادمانی مادر اندكی رونق بگیرد.

● پرده‌ی پنجم،

اسفند 83:آغازین روزهای اسفندماه است. در یك شب سرد زمستانی كنار بخاری نشسته‌ام و كتاب می‌خوانم. دوستی تماس می‌گیرد و می‌گوید یكی از بچه‌های دفتر تحكیم با تو كار فوری دارد. تعجب می‌كنم. شماره‌ی او را می‌گیرم. از من می‌خواهد از یك تلفن ناشناس با او تماس بگیرم. به شماره‌ی جدیدی كه از او می‌گیرم زنگ می‌زنم. با خبری كه به من می‌دهد تمام تنم كرخت می‌شود. من در پرونده‌ی آرش سیگارچی به "جاسوسی برای آمریكا" و "تبانی و اقدام علیه امنیت خارجی و امنیت داخلی كشور" متهم شده‌ام. روی زمین ولو می‌شوم. اصلاً باورم نمی‌شود. من كه عمری به ایران‌دوستی خود افتخار كرده‌ام حالا با خفت‌بارترین اتهام روبرو شده‌ام. سریع به چند تن از دوستانم خبر می‌دهم. از سوی دیگر پیگیر موضوع می‌شوم تا از صحت آن اطمینان حاصل كنم. تأیید سه منبع مستقل از جمله دكتر سیف‌زاده وكیل سیگارچی، حقیقت تلخی را پیش رویم می‌گذارد. پرونده‌ی من با اتهامات پیش‌گفته برای رسیدگی به اصفهان ارسال شده است. دكتر سیف‌زاده خبر می‌دهد كه اگر در این وضعیت بازداشت شوم به سختی می‌توان مرا از زندان بیرون آورد. فوری عازم تهران می‌شوم و كمتر از 24 ساعت بعد در دفتر دكتر سیف‌زاده نشسته‌ام. نامه‌ام به كانون مدافعان حقوق بشر به همت دوست عزیزی، اثر خود را كرده است. دكتر، بزرگوارانه وكالت مرا قبول می‌كند. همانجاست كه فرشته قاضی را برای نخستین بار می‌بینم و نامه‌ام خطاب به هیأت نظارت بر قانون اساسی را بدست او می‌دهم تا تحویل هیأت دهد. دوران زندان انفرادی من از همین روز آغاز می‌شود. ارتباطم را با دوستانم قطع می‌كنم. با هیچ‌كس تماس نمی‌گیرم. كمتر كسی هم به من تلفن می‌كند. در خانه‌ی خودم به "شكنجه‌ی سفید" گرفتار شده‌ام. این زندان انفرادی ماه‌ها به طول می‌انجامد. اسفند به پایان می‌رسد. صدای پای بهار می‌آید. در حال خریدن گل‌های شب‌بو هستم كه پیام كوتاهی می‌رسد: «آرش سیگارچی به قید وثیقه از زندان آزاد شد.»

● پرده‌ی ششم،

فروردین 84:در بهمن و اسفند 83 بیماری مادر روز به روز اوج می‌گیرد. سرانجام قرار دومین عمل جراحی برای هفته‌ی دوم فروردین تنظیم می‌شود. من در بدترین وضع روحی ناچارم در كنار مادر باشم. آرام آرام كم‌حرف می‌شوم. كمتر می‌نویسم. بیشتر اوقات نگران‌ام. گوشه‌ی اتاق می‌نشینم و از نگاه مادر می‌گریزم. او در غیبت من از دوستانی كه تماس می‌گیرند علت تغییر حال مرا می‌پرسد اما هیچ‌كس جوابی نمی‌دهد. یك شب كه از محل كار به منزل بازمی‌گردم در خلوت كوچه فرد منتظری را می‌بینم كه چشم به من دوخته است. نگاهش را از من برنمی‌دارد تا وارد خانه شوم. در امتداد نگاه من ایستاده و مستقیم مرا می‌پاید. پیام او روشن‌تر از آن است كه نیازی به تفسیر داشته باشد. فروردین در نگرانی پیوسته می‌گذرد و اردیبهشت فرا می‌رسد. حال و هوای سیاسی كشور نرم نرمك بسوی انتخابات ریاست‌جمهوری می‌گردد.

● پرده‌ی هفتم،

اردیبهشت 84:پیام غیر مستقیمی دریافت می‌كنم كه در آستانه‌ی انتخابات مرا به سكوت می‌خواند و در این‌باره هشدار می‌دهد. ناچار دم درمی‌كشم و سكوت می‌كنم. به جز چند یادداشت، حضور پُررنگی در فعالیت‌های انتخاباتی وبلاگستان ندارم. خودم را به‌عمد كنار كشیده‌ام و در حد توان در ستاد دكتر معین فعالیت می‌كنم. از تهران خبر می‌رسد كه چندین ISP گمنام هم وبلاگ مرا فیلتر كرده‌اند. در اصفهان و برخی دیگر از شهرها نیز اوضاع بر همین پاشنه می‌چرخد. پیام‌ها همه روشن و واضح‌اند: نمی‌خواهیم پیام ایرانیان را بشنویم!

● پرده‌ی هشتم،

خرداد 84:برای شركت در همایشی كه پس از رد صلاحیت دكتر معین تشكیل شده به همراه جمعی دیگر از دوستان راهی تهران می‌شوم. در اینجاست كه برای اولین بار آرش سیگارچی را ملاقات می‌كنم. تا پیش از این، جز سه تماس تلفنی هیچ ارتباطی با یكدیگر نداشته‌ایم. دو بار برای تبریك مناسبت‌ها بوده و یكبار همان تلفن پُر نُحوست. نگاهمان كه در هم گره می‌خورد حالت غریبی پدید می‌آید. دو متهم كه هرگز یكدیگر را ندیده‌اند اما دست تقدیر امروز آنها را هم‌پرونده و هم‌سرنوشت كرده است. آرش برای تهیه‌ی خبر آمده. همانجاست كه وحید پوراستاد را می‌بینم و او بلافاصله پس از شناختن من از سرنوشت پرونده‌ام می‌پرسد. از وبلاگ‌نویسان، بسیاری دیگر هم آنجا هستند. محمدجواد روح، مسیح علی‌نژاد، روزبه میرابراهیمی، علی پیرحسین‌لو و علی‌اصغر شفیعیان. علی‌اصغر سید‌آبادی هم دیرهنگام سر می‌رسد و با سیمایی خسته در چارچوب در ورودی شانه‌به‌شانه‌ی من می‌ایستد. من ساكت می‌مانم و چیزی نمی‌گویم.

● پرده‌ی نهم،

شهریور 84:روبروی آرش نشسته‌ام و منتظرم تا بیژن صف‌سری از راه برسد. این دومین باری‌ست كه آرش را ملاقات می‌كنم. باز بحث به آن پرونده كشیده می‌شود. آنجاست كه می‌فهمم نوشته‌های وبلاگم چگونه برایم دردسرساز شده است. بازجو متن "دردنامه‌ای به سعیدی سیرجانی" را روی میز كوبیده و خطاب به آرش فریاد زده است: «ببین چطور از یك فاسق دفاع كرده است.» به آرش می‌گویم هیچ دقت كرده‌ای چگونه بر دهان‌مان لگام زده‌اند؟ دیگر هیچ‌كدام از ما مانند پارسال نمی‌نویسیم. محافظه‌كار شده‌ایم. توی لاك انزوا فرو رفته‌ایم. با تكان دادن سر تأیید می‌كند. از دوران پس از زندان می‌گوید كه حافظه‌اش بشدت ضعیف شده است. از كلماتی می‌گوید كه دائم از ذهنش می‌گریزند. از واژه‌هایی می‌گوید كه به موقع از عمق حافظه به سطح نمی‌آیند تا روی كاغذ نقش شوند. همه‌ی حكایت او، حكایت حافظه‌ی نابودشده و ذهن پریشان من هم هست.

● پرده‌ی دهم،

مهرماه 84:هنگامی كه درمی‌یابم یكی از دوستان هم از ماجرای پنهان‌مانده‌ی این پرونده آگاه است تعجب می‌كنم. تازه می‌فهمم از او هم سراغ مرا گرفته‌اند و درباره‌ی اتهامم با او نیز صحبت كرده‌اند. خطر تا چند قدمی من پیش آمده بود اما به هر رو روند حوادث دگرگون شد و من موقتاً از این بند گران جستم اما تلخی زهرآگین این ماجرا همچنان در كامم مانده است. ترنم محزون اين شعر ا‌ست كه در فضای اتاق پیچیده و پژواك می‌یابد

هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید
عاشق صبح سپید
ای به سودای طلوع سحری جسته ز جا
راهپیمای جهان فردا
كز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید
زیر آوار شب تیره زمین‌گیر شوی؟
وندر این دامگه جهل و جنون، زرق و ریا
به گناهی كه چرا دم زدی از چون و چرا
هدف ناوك مرد‌افكن تكفیر شوی؟

روزنامه های میم. ویس آبادی

درسهایی از سیاست / 14 ( حذف )

رقیب سیاسی را باید حذف کرد یا روی سرش آب توبه ریخت . رقابت سالم در عالم سیاست کرسی شعر است.البته حذف رقیب باید ظاهری درست داشته باشد با استفاده از مچ گیری و کمین گذاری ، پرونده سازی ، افشای اسرار خصوصی و جنسی ( مثلا یک جوری که طرف سیاست را ول کند و برود رمانش را بنویسد یا یک غلط دیگر بکند) و...البته عنداللزوم حذف فیزیکی و در باغ شهادت ( برای رقیب خودی! ) و اعدام انقلابی یا اعدام جزایی و در ِ جهنم برای ( رقیب غیر خودی).

Thursday, November 24, 2005

حضور خلوت انس / روزنوشتهای عباس معروفی

روشنفکران دينی نظام

يک نامه برای تو

امشب باز غمگينم و ابرآلود. حالت آدمی را دارم که از کوره های آدمسوزی نجات پيدا کرده، و دارد در قطاری به مقصدی نامعلوم سفر میکند، و برای شهرش و زادگاهش و ميهنش و خانه اش و فرهنگش گريه میکند. به قول تو؛ اين ايران من است، تنها جايی که اجازه میدهم خاکش بغلم کند.
من نسبت به آن بازجوی روانی که پرونده ی سعيدی سيرجانی را بسته بود و پرونده ی مرا گشوده بود تا حسابی مرا بچلاند عصبانی نيستم، او يک مزدور بوده که نمیفهميده چه بلايی سر مملکتش میآورد، شايد. او را بخشيدهام، هرچند کابوسش هنوز رهايم نکرده است.
روشنفکران دينی درون نظام را اما نمیبخشم. و تمامی گناه را پای آنها میگذارم که ربع قرن بيرون هی نظام را ماله کشيدند تا جنس مرغوبش کنند و به غرب بفروشند و در جهان برای اين اژدها جا باز کنند.
دولتمردانی که در قدرت شاهد اين همه جنايت فجيع بودند و مهر سکوت بر لب زدند و عاقبت وقتی باطله شدند، به کنجی خزيدند و در عافيت طلبی شعر زمستان را زير لب زمزمه کردند: زمستان است، سرها در گريبان است...
حتا حالا نيز حاضر نيستند لب باز کنند و حقيقت را برای مردم بگويند. نمیدانند که خودشان قربانيان اصلی اين نظام اند. و هنوز به اين جهنم اميد بسته اند.
اين حکومت ربع قرن زور زده و هزاران آدم برای خودش درست کرده، و بعد می بينی که مثل سوسک باهاشان برخورد میکند، با دمپايی میکوبد توی سرشان که پهن شوند کف حياط يا حيات.
باور کن جز اين نبوده و نيست عزيزم. مگر نديدی اين نظام با آدمه ايی مثل مهاجرانی و عادلی و کرباسچی چه کرد؟ يکی حدود بيست سال معاون رييس جمهور و نماينده و به قول خودش دولتمرد بود، آن يکی سفير ايران در ژاپن و لندن بود، رييس بانک مرکزی بود، و آن ديگری تجربه ای در شهرداری و شهرسازی کسب کرد که نمیتوان ساختنه اش را نديد. اينجور آدمها در ردهی وزير و وکيل و استاندار و سفير يکی دو تا که نيستند! يک پادگان آدم بوده اند که حالا از ديد نظام اصلاً آدم به حساب نمیآيند و فلهای جابه جا میشوند.
اين چهره ها چقدر برای همين رژيم تجربه کسب کرده باشند خوب است؟ اما می بينی که با يک فوت میروند توی هوا تا باد ببردشان. به همين راحتی میبينی که حکومت اسلامی به چهره هايی که خودش ساخته رحم نکرده، چه رسد به شاعر و نويسنده و آثار باستانی و بناهای ملی و پاسارگاد و تخت جمشيد.
در روزهايی که سعيد امامی و شاگردان مدرسه حقانی لشکرکشی میکردند تا زيرآب نويسندگان و روشنفکران را بزنند، کسانی هم بودند که میخواستند فرزدق و عنصری بسازند برای دربار حکومت اسلام، معتقد بودند امام حسين به فرزدق پول داد تا شاعر اهل بيت شود، پس اين شاعر ماعرها را هم میشود فرزدق کرد. با همين حرفها بود که صلاحيت خودشان را احراز نمودند تا دولتمرد بمانند. و به همين راحتی از کيسه ی اهل قلم خرج کردند که وجيه الدوله شوند، بعدها هم يکی يکی رفتند کنج عزلت که وجيه الملة شوند! کتاب نوشتند و گفتند ما ربع قرن دولتمرد بوديم، حالا میخواهيم بقيه ی عمر را دولت نامرد باشيم.
خيال میکردند شتر بلا فقط جلو خانهی داريوش فروهر زانو میزند، خيال میکردند وقتی ماشين مرگ به حرکت درآيد به آنها رحم خواهد کرد، نمیدانستند شمشير اين اسلام گردن بچه های خودش را هم روزی میزند. و بدجوری هم میزند!
هنوز هم اين آدمها خيال میکنند نظام اسلامی رودل کرده، بعد حالش خوب میشود، و باز اينها بر میگردند سر پستها و مقامهاشان. و عجيب اينجاست که هنوز هم خيال میکنند محمد مختاری و ميرعلايی و دکتر سامی و سعيدی سيرجانی و آنهمه آدم، اجلشان رسيده بوده که بايد کشته میشدند، نمیدانند که مرگ فجيع جلو خانه ی همه شان خيمه زده است. نمیدانند قافله پس و پيش است.
ندانم کاری دولتمردان بی کفايت امروز، يا ماله کشی دولتمردان با کفايت ديروز فرقی با هم ندارد؛ نتيجه اش شده اين اژدهايی که هردو گروه پرورده اند و به جان ايران انداخته اند. و اين نتيجه جامعه ی بی حزب و سازمان و تشکيلات است که مثلاً ما به جای داستان نوشتن و شعر سرودن بايد بار حزب و رسانه های همگانی را بر دوش بکشيم. خب میکشيم، اما از حکومت که بگذريم، حالا شيرازهی کشور ما ايران در آستانه ی فروپاشی است. هيچ انسانی حاضر نيست پيشينه ی فرهنگی اش قربانی چيزی شود که بعدها به خاطرش نتواند جبران مافات کند. هيچ بشری دلش نمیخواهد وطنش را ميدان جنگ ببيند که بعدها چند نسل بهای کشتار آدميان را به دوش کشند. و هيچ آدمی آرزو نمیکند حاکمان کشورش در مچ زنیهای کشتار جمعی برنده يا بازنده شوند و تاوانش را آيندگان به بيگاری و بدنامی بپردازند. و هيچ فردی ويرانی و گورستان را تنها راه سعادت مردم نمیشمارد؛ مگر دشمن سرزمينش باشد. مگر جهانبينی اش بر انتقام استوار باشد. مگر حقوق بشر را به رسميت نشناسد. مگر راهزن و غارتگر باشد.
مغولها به قصد انهدام و نابودی ايران آمدند اما در اين سرزمين پابند شدند، چيز ياد گرفتند، دانشگاه ساختند، و عاقبت ايرانی شدند. عجيب است که حاکمان فعلی همه چيز میشوند و ايرانی نمیشوند. به خودشان هم رحم نمیکنند، و تو ديدی که از همان آغاز شروع کردند به بلعيدن بچه های خود، شروع کردند به کتابسوزی، شروع کردند به جنگ؛ و هنوز دارند میجنگند.
با دنيا میجنگند که حقوق بشر را رعايت نکنند، با اروپا میجنگند که به بمب اتم مسلح شوند، با افکار عمومی میجنگند که خود را تروريست و خطرناک بنمايانند، با پيشينه ی تاريخی ملت میجنگند که آثار باستانی اش را به هر قيمتی ويران کنند، با مردم خود میجنگند که در نوشيدن و پوشيدن و کوشيدن و نوع زندگی آنها دخالت داشته باشند، با فرهنگ میجنگند که هرجور شده در کتاب و شعر و تاريخ دستکاری کنند، با تمدن میجنگند که فرهنگ چند هزارساله ی بشر را زير سم کوب دعواهای قبيله ا ی به باد دهند، با جوانها میجنگند که شادی را بر لبانشان زهر کنند، و با خدا میجنگند که آزادی انسان را نپذيرند. خدای من! چرا اينها همه اش دارند میجنگند؟
امريکا جنايتکار است، چرا با نويسندگان وطن میجنگند؟ اروپا خيانتکار است، چرا با مطبوعات میجنگند؟ يهوديت نابکار است، چرا منتقدان مسلمان را در زندان شکنجه میکنند؟ مسيحيت حيله دار است، چرا در کشورهای همسايه فتنه میپاشند؟ چرا میخواهند بمب اتم هم داشته باشند؟ چرا تلاش نمیکنند جهان را از سلاح اتمی منع کنند؟ چرا اينهمه میجنگند؟ اين اسلامشان مگر چيست که اينهمه دشمن دارد؟ چرا اينقدر جنايتبار است؟ ايران و مردم ايران که با کسی سر جنگ ندارند هرگز!
معمولاً وقتی کسی جايی را غصب میکند و از آن خود میسازد، نخست آن را میسازد تا بر خود و ساکنانش آسايش فراهم آورد، مگر بداند که ماندنی نيست و به قصد چپاول آمده است. فقط راهزنان وقتی به کاروان حمله ور میشوند جوری ناکارشان میکنند که از حرکت بازشان دارند، از ترس و وحشت به ميزان راه فرار خود آنها را از توان تهی میکنند؛ به هر قيمتی، و با هر قساوتی.
اينها نيز به وحشت افتادهاند و راه فرار را نمیيابند. و نمیدانم آيا هنوز هستند دولتمردانی که بدانند دارند چه جهنمی را شعله ور میکنند؟ آيا از سرنوشت پيشکسوتان خود عبرت میگيرند که بدانند شتر مست اين قدرت از هم اينک بر در سرایشان نفس میکشد؟
آلمانیها هنوز دارند بهای آدمسوزی هموطن کشورگشای خود را میپردازند، هيروشيما هنوز غمگين است، مجسمه ی بودای افغانستان ديگر نيست، محمد مختاری شاعر که رفته بود چيزهايی برای خانواده اش بخرد هنوز برنگشته است، احمد ميرعلايی پس از آنکه مأموران وزارت اطلاعات در رگهاش الکل تزريق کردند و در کوچه ای رهايش ساختند ديگر کتاب ترجمه نمیکند. و چه دامنهای دارد حکايت اين اسلام!
ديشب خواب ديدم که توی دست و بال بازجوه ام گرفتار شده ام. روی ميزها پر از کتاب بود، و تمام بازجوه ام دورم را گرفته بودند و میخواستند بخشهايی از هر کتابی را حذف کنم، اما من نمیگذاشتم. آنها کتابی از خودم را جلوم گرفته بودند و از صحنه ای اروتيک حرف میزدند که کشور را دچار تباهی کرده است. جوابی نداشتم، و تا چشمم به کتاب افتاد ديدم قرآن است. تنم میلرزيد و داد میزدم: شما اجازه نداريد کتابی چنين کهن را سانسور کنيد. و باز بحث اروتيسم در ادبيات مطرح میشد و فسادی که نويسندگان در جامعه ايجاد میکنند، و باز من خاموش میشدم و میلرزيدم.
گير افتاده بودم توی دست بازجوه ام در همان فضاهايی که پس از ده سال هنوز از خاطرم پاک نشده و کابوسهاش رها نمیکند مرا.

کوتوال قلعه ی ما مرده بود
و ما
از نعش میترسيديم
مبادا برخيزد
وگرنه اينهمه سال
پای جنازه
زار نمیزديم
.

Wednesday, November 23, 2005

وبلاگ بامداد / یا دداشتهای بامداد زندی

حسين رضازاده را دوست دارم. خيالي هم نيست كه پس از برنده شدن تمثال مبارك برخي را بالاي سرببرد. لابد مجبوراست بي نوا.
هروقت كه قيافه اش را مي بينم يادپسربچه ي تپلي مي افتم كه درخيابان پدرومادرش را گم كرده باشد. يك بارازنزديك هم كه ديدم اش همين احساس به من دست داد. دست به فرمان پشت چراغ قرمزايستاده بودم كه ماشين زانتياي خاكستري رنگي آمد كنارم ايستاد. كنارراننده نشسته بود. تمام صندلي جلو را پركرده بود. بعيد است باآن هيكل بتواند با خودروهاي سواري عادي رانندگي كند. درپاسخ لبخندم لبخندي زد. ياد آن افتادم كه دربرنامه "صندلي داغ" صداوسيما آمده بود و حتي يك مصرع شعرهم ازبر نبود.مجري برنامه هرچه اصراركرد نشد كه نشد. روي اين حساب هميشه دوست دارم مسابقات اش را ببينم….

http://bamdad.blogspot.com/2005/11/blog-post_21.html

.وبلاگ گل کو


برخیز ای داغ نفرت خورده...

دیروز خبری خواندم که مثل پتک بر فرق سرم فرود آمد. . مرگ یک نوجوان هفده ساله در اثر تجاوز پنج زندانی در زندان عادل آباد شیراز

نوجوانی که به جرم سرقت دستگیر شده بود و باید در بند نوجوانان می بود وسط بند مجرمین عادی رها شده بود.. فقر و بدبختی که منجر به دزدی و سرقت شده بود برایش کافی نبود که باید زیر زجر و شکنجه جسمی تجاوزپنج نفر هم جان بسپارد.

راستی این کشور در سایه ملاها به چه باغ وحشی تبدیل شده؟ فریاد این کودکان را کی میشنود و کی جواب خواهد داد؟

این نوجوان هفده ساله باید الآن سر کلاس درس میبود. باید نان کافی داشت و با شکم سیر می آمد سر کلاس. درسش را میخواند. با دختری دوست میشد. موزیک گوش میکرد. گردش میرفت. دیپلمش را میگرفت. میرفت دانشگاه و درس میخواند. میرفت دور دنیا را میگشت. مغز او از مغز خیلی ها که به جایی رسیده اند کمتر کار نمیکرد. گناهش این بود که در ایران به دنیا آمده بود و فقیر بود.

کشور ایران در چند سال گذشته 680 میلیارد دلار در آمد ارزی از نفت داشته است ، نفتی که در زمان شاه بشکه ای 20 دلار بود الآن بشکه ای 60 دلار به فروش میرسد. پولش یا در جیب تروریست هایی میرود که دولت ایران ازشان حمایت میکند یا خود ملاهایی که قطر شکمشان را دیگر با متر نمیشود اندازه گرفت .

عدالت برای ایرانیان بی معناست برای اینکه کرکس ها هرگز نمی توانند مجری عدالت باشند. اما کرکس ها و شغال ها هم روزی خواهند رفت. برای اینکه مردان و زنانی هستند که قسم خورده اند تا این تفاله هارا از ایران بیرون نکنند آرام ننشینند.

احمدی نژاد و کابینه پاسدارهایش فعلا به جان مردم افتاده اند و از یک طرف طرح امنیت اجتماعی پیاده میکنند و مردم را به جرم روزه خواری میکشند یا به جرم مشروبخواری به اعدام محکوم میکنند از طرف دیگر مزار مبارزین را در قطعه سی و سه و گلزار خاوران تخریب میکنند.با آمدن احمدی نژاد اعدام ها چند برابر شده است. سانسور و فیلترینگ وبلاگ ها و اینترنت تشدید و سیستماتیک شده است. به دلیل حماقت های اتمی دولت خطر جنگ و حمله امریکا به ایران چند برابر شده است. در خارج از ایران هم سیل ایادیشان را سرازیر کرده اند تا بیایند به خرج سفارت ایران کنفرانس مطبوعاتی برپا کنند. یک روز در واشنگتن و یک روز در لندن از شکنجه گاههای مجاهدین دم میزنند که مبادا مردم به فکر این باشند که از شر ملاها خلاص بشوند. برای اینکه اگر ملاها نباشند ممکن است خدای نکرده مجاهدین بیایند و آنوقت است که پوست همه را خواهند کرد.

مردم ایران خواسته های خود را میدانند. اولیش آزادی است. مردمی که از پس ملاهای بی شرف و غدار بر آیند مسلما در هر مبارزه ای پیروز خواهند شد..
مسئله مردم این نیست که کی برود و کی بیاید . مردم نان میخواهند و آزادی. اگر ملاها هم میتوانند همین را به مردم بدهند که چه بهتر. اما همین 27 سال گذشته ثابت کرده که به جز فقر و خرافات و بدبختی چیزی برای مردم به ارمغان نیاورده اند.

مردم ایران باید خواسته های خود را بدانند و در راستای آن خواسته ها مبارزه کنند. هر که با آن خواسته ها هم قدم بود همراه مردم است. هر که نبود خود به خود به زباله دان تاریخ فرستاده خواهد شد. آرمان همه مبارزین با هر ایدئولوژی آزادی مردم ایران است.نه "اسلام عزیز " است . نه "کمونیسم عزیز". آنها که برای خود ایدئولوژی را برگزیده اند آن را چراغی کرده اند برای راه رهایی نه مثل خمینی بهانه ای برای کشتار و سرکوب.
آدم باید دیوانه باشد که برای به قدرت رسیدن 27 سال آزگار در بیابان و زیر برچسب تروریسم و در زندانها عمرش را به سر کند. همه آنها که در خاوران و قطعه سی و سه و جای جای ایران در خاک خفته اند با هر مرام و عقیده ای در نهایت جانهای شیفته ای بودند که از همه چیز خود گذشتند تا روزی مردم ایران آزاد و رها و در یک جامعه سالم زندگی کنند. امروز هدف ملاها تخریب مجاهدین است برای اینکه مجاهدین فعلا قویترین گروه اپوزیسیون هستند. فردا اگر گروه دیگری قد علم کند با آنها هم همین معامله را خواهند کرد.. بماند که همین حالا هم جنایات پشت پرده و ترورهای سیاسی در خارج از کشور شروع شده است. اینها که برای جدا شدگان مجاهدین دل میسوزانند هرگز از اعدام های روزانه در ایران - کشتار زندانیان سیاسی و نقش همین جناب احمدی نژاد و محسنی اژه ای و دیگر اعضای کابینه کودتا در کشتار 67 و قتل های زنجیره ای حرفی نمیزنند. یک بار دیگر هم نوشته بودم. مرزها دیگر خاکستری نیستند.
مردم ایران هم عقلشان را از سر راه نیاورده اند. این مبارزه صد سال است که ادامه دارد . شاید باید ملاها می آمدند تا یک بار و برای همیشه ریشه جهل و خرافات در ایران کنده شود.

نیست تردید زمستان گذرد
وزپی اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید


باز برگردم سر اول مطلب. الآن مجتبی سمیعی نژاد به بند قاتلان در زندان قزل حصار منتقل شده است. مجتبی سمیعی نژاد نه آدم کشته و نه آزارش به کسی رسیده است. یک جوان که فقط وبلاگ مینوشته است باید عمرش در زندانهای جمهوری اسلامی و در خطر مرگ تلف شود. کجا هستند مدافعین حقوق بشر؟.

در زندان رجایی شهر کرج از بهمن پارسال زندانیان سیاسی را به بند زندانیان خطرناک منتقل کرده اند. جایی که هر ماه در درگیری ها ی بین زندانیان یکی به "تیر غیب" جانش را از دست میدهد.

برای ملاها هدف غایی این است که هفتاد میلیون مردم ایران همه یا در زندانها تلف شوند یا زیر بمباران و در جنگ یا در خیابانها به طور زنجیره ای بمیرند . هر چه باشد پول نفت بهتر است بین خودشان تقسیم شود تا اینکه هر روز معلمین یا پرستاران یا کارگران برای حقوقی که گاهی دو سال است عقب افتاده سر آقایان را درد بیاورند.

مشکل ملاها دیگر از خط خطی کردن مخالفینش فراتر رفته است. انسانهایی که داغ نفرت و لعنت جمهوری اسلامی را با شکم گرسنه و پای در زنجیر 27 سال است بر پیشانی خود روز و شب حس کرده اند دیگر به جز زنجیرهایشان چیزی برای از دست دادن ندارند


http://golku.blogspot.com/2005/11/blog-post_21.html

Tuesday, November 22, 2005

وبلاگ بیلی و من / ‌‌یاداشت‌های بیلی و اسدالله علیمحمدی

نگذاریم پاسارگارد به سرنوشت بودای مقدس دچار شود


مدت‌ها پیش که خبر بهره‌برداری سد سیوند از طرف مقامات جمهوری اسلامی اعلام شد همه عاشقان سرزمین ایران را نگران کرد چرا با آغاز آب‌گیری این سد، دشت مرغاب که آثاری از گذشتگان چون مقبره کوروش و تخت جمشید را تا به امروز پاس داشته است به زیر آب خواهد رفت و این را همه کسانی‌که تخصصی در این زمینه دارند تایید کرده‌اند. برای نجات این آثار تنی چند از فرهنگ دوستان و اهل اندیشه «کمیته بین‌المللی برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگارد» را تشکیل دادند تا با جمع‌آوری امضا و اعتراض جهانی جلوی این فاجعه ملی را بگیرند. این کمیته در ادامه اعتراضات خود از همگان خواسته است تا روزهای اول، دوم و سوم آذر، همزمان با ۲۲، ۲۳ و ۲۴ نوامبر روزهای هشداربین‌المللی برای نجات پاسارگاد دست به اقدامی همگانی بزنیم.

برای آن‌که در مقابل نسل‌های آینده شرمنده نباشیم دستکم می‌توانیم دراین روزها با فرستادن (ایمیل) متن‌فارسی، انگلیسی و یا آلمانی به دبیرکل سازمان یونسکو اعتراض کنیم.

برای اطلاع بیشتر می‌توانید به سایت پاسارگارد مراجعه کنید.

لینک وبلاگ‌هایی که در این باره نوشته‌اند. اگر شما هم مطلبی مربوط نوشته‌اید ازطریق ایمیل یا کامنت خبرم کنید تا نام وبلاگ شما به لیست اضافه شود

http://www.mebaily.com/

مسابقه وبلاگ نويسى دويچه وله DEUTSCHE WELLE

"زن نوشت"برنده بهترين وبلاگ ژورناليستى از ايران

سال گذشته نخستين مسابقه بين المللى انتخاب وبلاگ‌هاى برتر توسط دويچه وله و در زبانهاى انگليسى، آلمانى، روسى، چينى، اسپانيائى، پرتغالى و عربى برگزار شد. عدم حضور وبلاگهاى ايرانى در اين مسابقه با اعتراض روبرو شد كه خوشبختانه امسال وبلاگهاى ايرانى و فرانسوى زبان نيز به اين مسابقه پيوستند...

تا پايان مرحله كانديداتورى بيش از ۲ هزار و پانصد وبلاگ از سراسر جهان كانديد كه در ميان آنها بيش از۱۵۰ وبلاگ ايرانى وجود داشت. در رشته بهترين كاربرد مولتى مديا، وبلاگ يك عكاس ايرانى هم كانديد شده بود كه فرانسوى‌ها در اين رشته به پيروزى دست يافتند. در بخش جايزه ويژه گزارشگران بدون مرز نيز دو وبلاگ ايرانى حنيف مزروعى و زن نوشت حضور داشتند كه در راى گيرى عمومى به عنوان‌هاى پنجم و هفتم نائل شدند. اما وبلاگ يك زوج جوان مصرى در اين بخش از سوى هيئت داوران بعنوان وبلاگ برتر انتخاب شد. وبلاگ «وانگ ئى س ميكروفون» كه در ميان سه نامزد اول اين رشته حضور داشت پس از اعلام نام آن، از سوى مقامات چينى توقيف شد كه هيئت داوران با صدور اطلاعيه‌ای به اين امراعتراض و خواستار رفع هرچه سريعتر توقيف آن شد.

اما از ميان وبلاگهاى ايرانى كانديد شده در موضوع بهترين وبلاگ ژورناليستى وبلاگهاى هنوز، روح، دبش، گناهكار، ايران پاپاراتسى، انتخاب زنان، الپر و زن نوشت از سوى هيئت داوران نامزد شدند كه وبلاگ "زن نوشت" از سوى اين هيئت بعنوان بهترين وبلاگ ژورناليستى انتخاب شد. گفتگوى كوتاهى داشتيم با خانم "پرستو دوكوهكى" مسئول وبلاگ زن نوشت:

خانم دوكوهكى ضمن عرض تبريك بفرمائيد كه چه مدتى است در عرصه وبلاگ نويسى فعاليت داريد؟ و اصولا چرا به وبلاگ نويسى روى آورديد؟

دوكوهكى: من نزديك به حدود سه سال و نيمه كه وبلاگ می‌نويسم و خوب فكر می‌كنم كه اينترنت به نسبت ديگر رسانه‌هائى كه توى ايران وجود داره رسانه آزادتر و دمكرات‌تريه هم به لحاظ مسائل اجتماعى و هم به لحاظ خاص مسئله جنسيتى، يعنى براى يك زن حرف زدن از خودش، احساساتش و تفكراتش، نوع نگاهش به دنيا توى ديگر رسانه‌ها جائى وجود نداره و امكان نيست براش، در صورتى كه توى اينترنت و از طريق وبلاگ نوشتن می‌تونه كه در واقع نوع نگاهش را انتقال بده به ديگران.

وبلاگ‌نويس‌ها اسامى خيلى با مسما و جالبى را براى وبلاگهايشان انتخاب می‌كنند، شما چرا اسم زن نوشت را انتخاب كرديد و آيا به لحاظ مضمونى هم رابطه‌ای با اسم وبلاگتان وجود داره؟

دوكوهكى: من اسم زن نوشت را بخاطر ابن كه فكر می‌كنم جهان تا حالا از ديد مردان روايت شده و از ديد مردان نوشته شده و فكر می‌كنم كه ديد زنانه يك ديد ديگر و در واقع تفكرات فمينيستى است كه اينجورى فكر می‌كند و از اولى هم كه شروع كردم به وبلاگ نوشتن در واقع يك مقدارى نوع نگاه به نوشته‌هاى زنانه و نوشتن از ديدگاه زنانه توى نوشته‌هام بوده و براى همين فكر می‌كنم كه يك ارتباط مضمونى داره با باهاش.
***
اما در راى گيرى عمومى براى انتخاب بهترين وبلاگ‌هاى ژورناليستى، رقابت بسيار تنگاتنگ بود. با اين حال وبلاگ "ايران پاپاراتسى" با كسب هجده درصد مقام نخست را بدست آورد. در گفتگو با آرش غفورى مسئول وبلاگ ايران پاپاراتسى سئوال كردم كه وبلاگ نويسى را از كى و چرا شروع كرد؟

آرش غفورى: من همزمان با انتخابات نهم بود كه البته قبلا برنامه داشتم، اما همزمان با ايام تبليغات بود كه تصميم گرفتم وبلاگ نويسى را شروع كنم، ضمن اينكه تو روزنامه‌ها هم بودم. يك سرى مطالبى هستند كه ما نمى‌توانيم تو روزنامه روشون كار كنيم. گفتم كه اين مطالب رو از اين لحاظ كه بتونم اونها رو چاپ و منتشر كنم توى وبلاگم بذارم، با توجه به اينكه توى روزنامه بعضى مواقع كار می‌شه و بعضى مواقع هم اين كار صورت نمى‌گيره. بيشتر به اين دليل كه يك سرى مطالب رو من خودم شخصا می‌خواهم كار كنم و توى روزنامه نمی‌شه كار كرد و علاقه شخصى خودم هم هست، خواستم كه وبلاگى داشته باشم كه بتونم مطالبم رو اون تو بگذارم. فكر كنم پارسال بود تقريبا زمستان هشتادوسه.

چرا اسم "ايران پاپاراتسى" رو براى خودتون انتخاب كرديد. می‌تونيد براى شنوندگان توضيح بديد پاپاراتسى يعنى چه؟

آرش غفورى: پاپاراتسى، فتو ژورناليستى است كه دنبال خبر می‌گرده، البته در مورد من خيلى مصداق نداره، اما بهر حال به خاطر اينكه اساسا به اين واژه علاقه داشتم و به ژورناليسم خيلى علاقه دارم اين واژه رو انتخاب كردم ولى در مورد من خيلى به معناى اصلى اش مصداق نداره.

وبلاگ‌هاى الپر و دبش نيز هركدام با كسب شانزده و سيزده درصد از آرا بترتيب دوم و سوم شدند.

Monday, November 21, 2005

وبلاگ کافه ناصری

به همه دوستاني كه حيران و سرگردان گرين كارت ‌اند و يا براي فرار از اين مملكت گل و بلبل! هي فرم پذيرش اين دانشگاه و آن دانشگاه را اپلاي مي‌كنند توصيه مي‌كنم اين يكي راه را هم امتحان كنند. به نظرم مطمئن‌تر و كارآمدتر است.احتمال موفقيتش هم بالاست.تا دير نشده برويد خودتان را قاطي اين جماعت كنيد خدا را چه ديديد شايد نوامبر2006 چشم‌هايتان را باز كرديد و ديديد در ايالت فلوريدا مشغول ترويج دين مبين اسلام با قرائت مدرسه حقاني بين جماعت موبور و چشم آبي هستيد و آخر هفته‌ها هم در سواحل جذابش روزگار را به لهو و لعب مي‌گذرانيد كه طبق همين قرائت براي بندگان خاص پرابلمي‌ ندارد! (به قصد تقيه البته) مگر خود جنابشان با لباس مبدل جشن هالووين تشريف نمي‌برند؟! به هر حال لهو و لعب مومن هم گاهي عبادت است.

آدم آمريكا برود با رخت و لباس آخوندي برود!

Sunday, November 20, 2005

وبلاگ خُسن قا

این داستان دیگر از همه خنده دارتر است.

آقایان غربی چنان وانمود می‌کنند که اطلاعاتی را از یک لپ تاپ ربوده شده یا به غنیمت گرفته شده بدست آورده‌اند!؟ راستی کدام احمق این حرف‌ها را باور می‌کند.

فکرش را بکنید خُسن قا یک لپ تاپ دارد حتی نسخه‌های ذخیره این وبلاگ فکسنی را هم در این لپ تاپ نمی‌گذارد که مبادا اگر روزی دزدیده شده این گنجینه!! بدست دیگران بیفتد، حالا شما فکرش را بکنید یک حکومتی که در همه چیزش مخفی کاری را رعایت می‌کند و در کار مخفی کاری دست سازمان جاسوسی امنیتی کا گ ب را از پشت بسته می‌آید محرمانه ترین اطلاعات اتمی‌اش را می‌گذارد روی یک لپ تاپ بعد هم میدهدش زیر بقل یک ملایی ببرد در فلان مسجد نماز بخواند و یکی هم می‌آید آنرا می‌دزدد!! جوک از این خنده‌دار تر تا حالا شنیده بودید!؟ کدام احمقی این اراجیف را باور می‌کنند؟ البته ممکن است که تحلیل گران نيويورک تايمز خودشان چنان احمق تشریف دارند که عقل همه را در سطح خودشان می‌انگارند.

حالا از آن هم خنده‌دارتر این است که آقایان ملا هم به همان روش احمقانه پاسخ می‌دهند و ادعا می‌کنند که طرح های ساخت سلاح اتمی را عبدالقديرخان همین طوری مفتکی و به زور تعارف این تن رو کفن کردی نمی‌شه و خلاصه هزارتا تعارف دیگه مدارک رو داده و آنها هرچه تعارف کرده‌اند که به جان عمه خمینی ما نمی‌خواهیم بمب اتم بسازیم باز عبدالقديرخان آن اسناد را به زور چپونده تو جیب ملاها و گفته به جون همون عمه خمینی نمی‌شه شما حتما باید این طرح‌ها رو مفت و مجانی بگیرد!!

حماقت را می‌بینید؟ دروغ که خناق نیست که آقا! مالیات هم نداره پس هر چی بزرگتر بهتر.

http://hasanagha.net/blog/003993.html

یک پ.ن. بی مربوط به مساله اتمی ولی کمی شیمیایی:طرز تهیه شراب در منزل را تکمیل کردم برای مطالعه آن می توانید به این وبلاگ مارجعه کنید.

http://hasanagha.net/blog/003993.html


Saturday, November 19, 2005

وبلاگ لندنی

خون ارغوان ها

قفس را بسوزان

رها کن پرندگان را

بشارت دهندگان را

که لبخند آزادی خوشه شادی با سحر بروید

سرود ستاره را موج چشمه با آهوان بگوید


برای دوست عزیزی که مینویسد : چشمان من اما... آرزوی دیدار... وطنی دارند که مجتبی سمیعی نژاد اش در گوشه زندان نپوسد... که مرگ حرف اول را در آن نزند!


http://jaylondoner.blogspot.com/2005/11/blog-post_19.html

وبلاگ زیتون بدونِ فیلتر

من در کشوری زندگی می‌کنم که:
ـ کتابهای دانشگاهش سوزانده می‌شود.
ـ متهم به قتل خبرنگارش(زهرا کاظمی) تبرئه می‌شود.
ـ روشنفکرها و آنانکه حرف حق می‌زنند زندانی‌اند.
ـ امام زمانش با خط بد نامه می‌نویسد به عنوان معجزه شکلات‌های گنده‌تر از دهان صندوق، با نامه‌اش به صندوق می‌اندازد.
ـ دستور ساخت هزاران نمازخانه صادر می‌شود آنهم در شهرهایی که مدرسه و درمانگاه به اندازه‌ی کافی ندارند.
ـ به هزار حیله و ترفند آثار باستانی قبل از اسلام‌اش را به امان خدا رها می‌کنند تا از بین برود.
ـ رئیس‌جمهورش هر چه از دهنش درآمد به ملت می‌گوید و به راحتی زیر تمام قول‌هایش می‌زند. از مزایایی کارگران و کارمندان کم می‌‌کند.
ـ صدا و سیمایش هر آشغالی را به عنوان برنامه‌ی فرهنگی به خورد مردم می‌دهد.
ـ پدران دختران خود را می‌کشند و چون خودشان صاحب خونند، از خودشان اظهار رضایت می‌کنند.
ـ فقط ده‌درصد زن‌هایش سرکار می‌روند و علی‌رغم درصد تحصیلکرده‌تر بودنشان نسبت به آقایان، تعداد کمی از ایشان به مقام ریاست می‌رسند.
ـ
ـ
ـ
ـ ولش کن! بروم با آقای صبوری‌ام سوسیس‌کالباس صدادارم را بخورم و برای دهمین بار رضازاده را موقع وزنه‌زدن و یاابوافضل گفتن ببینم!

http://z8unak.blogspot.com/2005/11/blog-post_18.html

وبلاگ زن ایرانی

دشب از خرید بر می گشتم... پسر قد بلند و مو سیاهی داشت کیسه های خریدش را عقب جیپ اش می انداخت... برگشت و نگاهم کرد ودرچشمانش بی خوابی موج می زد... طبق عادت همیشگی لبخند زدم... نگاه خسته اش روی صورتم نشست. دلم برای برادر کوچکم تنگ شد... خیلی وقت است صدایش را پشت گوشی تلفن نشنیده ام..... برادرم خیلی ایران را دوست دارد... ده ساله که بود مامان با خودش به پاکستان آورد که ما را ببیند... سال بعد که با مامان آمدند... بابا و مامان به او گفتند باید انتخاب کند که بماند یا برود ... اگر برگردد ایران اما دوباره آوردنش از محالات خواهد بود... کسی نیست که بخواهد اورا غیر قانونی از مرز خارج کند... قانونی هم که دیگر در پاسپورت مامان نمی تواند باشد... ماند... و اما همیشه از این انتخاب ناراحت بود... چشمان پسر روی صورتم نشست... چشمان خسته پسر مرا به یاد برادر کوچکم انداخت که قلبی بزرگ دارد... مهربان است... ایران را دوست دارد... و می خواهد پس از اتمام تحصیل پزشکی به ایران بازگردد... چشمان خسته پسر مرا به یاد برادر کوچکم انداخت... روزهای سختی که دو قاچاقچی مختلف پولمان را بالا کشیده بودند... چشمان پسر... شبیه چشمان برادرم است ... شاید او هم مثل امروز ما... اجداد مهاجرش از سلطه رژیمی خونخوار فرار کرده بودند...

چشمان من اما... آرزوی دیدار... وطنی دارند که مجتبی سمیعی نژاد اش در گوشه زندان نپوسد... که مرگ حرف اول را در آن نزند!
http://zaneirani.blogspot.com/2005_11_01_zaneirani_archive.html#113232909512589947

وبلاگ جوانه ها

رئیس سابقم زنگ زد و پرسید: میدانی از کجا میشود چادر مشکی از آنهائی که زنان ایرانی استفاده میکنند در اینجا (آلمان) تهیه کرد؟
من: نه، نمیدانم، اگر هم میدانستم نمیگفتم. حالا باید حتماً با چادر مشکی در میهمانیهای بالماسکه تان به شادی بپردازید؟
من: آیا حاضری در یک میهمانی با اٌنیفورم نازیها ظاهر شوی؟ و یا باستاره داوود زرد بر روی سینه ات؟
رئیسم: اُ... یعنی به نظر تو اینها با هم قابل مقایسه اند؟
من: معلومه که قابل مقایسه اند. شماها (آلمانیها) چرا اینرا نمیفهمید که چادر یعنی نامرئی کردن زن، یعنی نادیده گرفته شدن زن، یعنی پذیرفتن جنس دوم بودن زن، یعنی زنان با مردان برابر نیستند واز حقوق یکسان انسانی برخوردار نیستند، یعنی نفی خواسته های شخصی زنان، یعنی نفی آزادی پوشش برای زنان. چادر به خصوص از نوع مشکی ایرانی اش سمبل تحقیر جنسیت زن است، سمبل تحمیل، زور و اجبار است.
رئیسم: ولی من فکر میکردم همه با میل از آن استفاده میکنند.
من: اولاً که تعداد زیادی از زنان به زور از حجاب استفاده میکنند درست همانطور که یهودیان باید در سالهای حکومت نازیها به زور ستاره داوود زرد را بر روی لباس خود حمل میکردند.
و دوماًً خیلی از آنهائی هم که با میل خود آنرا میپوشند در یک جامعه مردسالار که میخواهد زن را مطیع و تابع اختیار مرد، سنتها و فرهنگ مردسالاری ببیند رشد و نمو کردهاند. آنها میپندارند هر چه پوشیده تر باشند به دیگران
( مردسالاران) نشان دادهاند که زنی خوب، مطیع و با خدا هستند.
رئیسم: پس عجب سؤال دردناک و حساسی را باهات مطرح کردم ، خوب حرفم را پس میگیرم.
من: اما یادمان نرود حقوق زنان، حقوق بشر است و آنهم در همه

http://javaanehaa.blogspot.com/2005_11_01_javaanehaa_archive.html#113169348971221456

نظرات:

بسیار خوشحالم که به درستی چادر اجباری رو با لباس فرم نازی ها مقایسه ها کردی من هم معتقدم که دولت ایران به مراتب بد تر از رژیم هیتلر هست . موفق باشی
jay Homepage
---------------------------
............ سوالي كه از شما نويسنده محترم دارم اينست كه اگر حضرتعالي طلا و جواهرات گرانقيمتي داشته باشيد، آن را در خانه بدون هيچگونه موارد امنيتي نگهداري مي كنيد يا اينكه در اختيار صندوق امانت بانك قرار مي‌دهيد؟ @
------------------------------
...یک جمله تاریخی نیز از غزالی نقل کنم درباره چادر. او برآن بود که چادر سفید نباید پوشید و دلیلش هم این بود. در کیمیای سعادت آمده است که چادر و نقاب سفید برای پوشاندن شهوت انگیزی زن کافی نیست. او می نویسد زنان در چادر و نقاب سفید "نیز تکلف کنند، شهوت حرکت کند و باشد که نیکوتر نماید از این که روی باز کنند. پس حرام است بر زنان به چادر سپید و روی بند پاکیزه..." ( کیمیای سعادت، 1333، ترجمه احمد آرام، صفحه 470) .amir
Homepage
-------------------------------------
اره بهش میگفتی چادر یعنی کتک یعنی بغض یعنی گریه یعنی اجبار یعنی باید .من که یه عمر از دست بابام و داداشم کتک خوردم تا بالاخره چادی شدم یعنی از ده سالگی . اینقد هم حرص می خورم وقتی یه عده الاغ خصوصن اقایون میگن نه چه اجباری چه کشکی اینا خودشون چادر و انتخاب میکنن بابا به حضرت عباس دخترای عین من کم نیستن. دست از این تعصباتتون وردارید
sara* Homepage
------------------------------
...مردم از خنده...با چادر سیاه در بالماسکه....ها ها ها یا مثلا با لباس ملاها...اتفاقا از یک لحاظ خوبه که به سخره گرفته میشه موضوع حجاب...من مدتی ناخوش بودم وبلاگم شده پاتوق شامپانزه ها و گوریلها .....ها ها ها ....روز خوش
شاهرخ Homepage
----------------------
موناهیتا جان سلام. ... نگاه تیزبینی در موضوع چادر و حجاب داری. حتما می دانی که اولین نشانه های حجاب در جوامع شهری آشور که مردان ثروتمند وقدرتمند تعداد زنان حرمسرا را نشانه ی تشخص میدانستند شکل گرفت. نمی دانم این مقاله را در سایت زنان خوانده ای؟http://www.womeniniran.net/archi.../FMP/ 002699.php
شاد باشی پویاپویا Homepage
------------------------

وبلاگ آزاده عصاران

مدت زيادی است که فکر می کنم با وجود اين همه خبرنگار صداسيمايمان در انواع و اقسام کشورها چرا هيچ ماجرای خاصی مخابره نمی شود ؟
به هر حال در اين دنيا هزار و يک مراسم خاص ،محلی، فستيوال های مختلف فرهنگی ، بزرگداشت ماجراهای اسطوره ای و تاريخی و انواع برنامه های سنتی اجرا می شود و ما از ديدنشان محروميم.خبرنگاران ما در همه اين پايتخت ها روزگار می گذرانند و فقط زمانی جلو من و شما ظاهر می شوند که می خواهند يک خبر دو پاراگرافی از اغتشاش های فرانسه ، عمليات انتحاری در عراق ، زندگی فقيرانه و سخت در افغانستان يا جنون گاوی و آنفولانزای مرغی در ايتاليا و آلمان گزارش بدهند. ذهن ما با زاويه دوربين آنها از همه کشورهای دنيا پرشده از انفجار،تصادف قطار ها، افسردگی جوانان غربی، بيماری های مسری ، تظاهرات و راهپيمايي عليه بوش و رايس و ... ، رو شدن فسادهای اقتصادی دولت ها، آمار بالای طلاق در غرب ، اعتياد نوجوان و ... و انگار ديگر هيچ خبری در کل دنيا نمی گذرد که نياز به تصوير و تحليل داشته باشد.
دوست دارم بدانم از ميان اين همه خبرنگار يک آدم خلاق وجود ندارد که برود لابه لای مردم و اتفاق های روز جوامع مختلف و از ميان آنها يک ماجرای شيرين برای گزارش ظهر يا شب اخبار ايران پيدا کند ؟ يا مساله اين است که اجازه ندارند غير از موارد فرمايشی سراغ ماجرای ديگری بروند؟

http://www.azadeh7.com/blog/?id=1003123

Friday, November 18, 2005

وبلاگ زنده باد آزادی / وب نوشت های شیوا نظر آهاری، فعال حقوق بشر

برای مادرمان که عطش آزادیخواهیش هرگز فرو ننشست...

چقدر سخت است عزیزی را از دست دادن....

گاهی اوقات واژه ها برای بیان آنچه در دل داریم یاری نمیکنند... هیچ گاه قلم نتوانسته احساس واقعی آدمی را نشان دهد.

زمانی که خبر را شنیدم.. مدتی مبهوت بودم.. باور از دست دادن همراهی خستگی ناپذیر سخت بود...

هنوز گزارش تحصن در مقابل اوین در صفحه ی وبلاگ هست، که از و اراده ی مثال زدنی اش نوشته بودم.. در زمانه ای که همه ی مردم شهرم فراموش کرده اند چه بر سر عزیزترین فرزندانشان می آید او با آن عصای به یاد ماندنی اش.. انگار تکیه گاهمان بود.. بزرگمان بود...یادم نمی آید در تحصنی، تجمعی اعتراضی او را ندیده باشم... با همان بدن رنجورش کناری می ایستاد و فرزندانش را همراهی میکرد.. آه که هنوز زمانی که به یاد ضربات مامورین بر او می افتم تنم میلرزد که چگونه در مقابل اوین به جوی انداختنش.. اما روزهای بعد باز هم ایستاده ،ایستاده بود... آخرین دیدارم.. در مقابل منزل اکبر گنجی بود.. زمانی که رسیدم.. او پیش از همه ی ما با همان عصا در گوشه ای به دیوار تکیه داده بود؛ چون همیشه ساکت.. چون همیشه عاشق..

کاش شما هم دیده بودیدش.. کاش حضورش را ، بودنش را بیشتر تجربه کرده بودیم.. زنی که تا آخرین نفس برای آزادی مبارزه کرد و سرانجام هم چشمانش به آزادی گشوده نشد... زنی که یک عمر در پای تخته سیاه مدرسه ،نسلی را پرورش داد... یک عمر گچ خورد و درس داد و مبارزه کرد...

مریم می گفت خیلی دوستتان داشت... میگفت وقتی خبر دستگیری یکی از بچه ها را میشنید تا چند روز خواب به چشمانش نمی آمد، می گفت نمیدانید چقدر زمانی که خبر آزادی کیانوش را شنید خوشحال شد... با شما زندگی میکرد.. برای آزادی نفس میکشید... مادری که مادر همه ی ما بود... مادر مبارزه و چه استوار تا آخرین دم ایستاد و فرزندانش را تنها نگذاشت..

آه که اجل بیش از این مهلتش نداد.... قلب دردمندش بیش از این یاریش نکرد.. دیگر از این پس چه کسی میخواهد غصه مان را بخورد و برایمان دل بسوزاند...

در اعتراضات بعدی کسی خواهد بود که جای خالی اش را پر کند؟ کسی که همانند او عشق به آزادی سرزمینش وجودش را پر کرده باشد..

دل تنگش هستم.. کاش بیشتر دیده بودمش. کاش بیشتر صدایش را شنیده بودم. کاش بیشتر همراهمان بود... غم نبودنش را چگونه تحمل کنیم... چگونه باور کنیم که دیگر هیچ گاه نمی بینیمش...

حالم خوش نیست. بگذارید امشب تا صبح برایش دلتنگ باشم و این دل دردمندم را خالی کنم..

بگذارید برای از دست دادن چنین همرزمی امشب را تا صبح گریه کنم...

شاید کمی ، فقط کمی خالی شوم...

Thursday, November 17, 2005

وبلاگ جمهور / جنگ نبود، صلح نبود، من صلیبی نبودم!

بالاخره صدا و سیما یک حرکت مثبت از خودش نشان داد و در برنامه چهره های ماندگار از شخصی تقدیر کرده که برای عرصه ادب و فرهنگ این کشور عزیز و ارزشمند است. منوچهر آتشی این شاعر متواضع و دوست داشتنی جنوب.
اولین بار در مجله ادبی کارنامه با شعرهایش آشنا شدم و چه حس خوبی داشت. یک جور مثل احمد محمود که در داستان نویسی برایم حسی نوستالوژیک ایجاد می کند این آتشی و حافظ موسوی هم در شعر اینگونه اند.
حالا بگذار برادر حسین و ملیجکهایش از درد کم فهمی و حماقت هرچه دلشان می خواهد بگویند که خوب شاملو در مورد این جماعت گفته است:
"...هر گاو گند چاله دهانی
آتشفشان روشن خشمی شد..."

http://jomhour.blogfa.com/post-200.aspx

وبلاگ جمهور / جنگ نبود، صلح نبود، من صلیبی نبودم!

فکر کنید صبح دل انگیز یک روز پاییزی می نشینید توی ماشین که بروید دانشگاه. رادیو اخبار پخش می کند. گوینده دارد با یک مسوول محترم مملکتی مصاحبه می نماید. هردو که فکر کرده اند گوشهایتان کمی دراز است -که ممکن است اشتباه هم فکر نکرده باشند- از چیزهایی حرف می زنند که عقل ناقصتان را قلقلک می دهد و حتی عقل نداشت تان را.

حالا بستگی دارد تا کجایش را بتوانید تحمل کنید.ولی مطمئن هستید به محض برگشتن به خانه سراغ وبلاگتان خواهید آمد و سعی خواهید نمود محترمانه چند فحش آبدار نثار این حضرات بکنید گرچه توهین به [...] جرم محرز است!

دیروز صبح اخبار 7:30 از قول احمدی نژاد اعلام نمود که در جلسه ی 3 ساعته هیات دولت بیش از "100 مصوبه" به تصویب رسیده است.با یک حساب سرانگشتی مشخص می شود که هیات دولت در هر 2 دقیقه یک مصوبه داشته است.

قضاوت در این مورد را به خودتان واگذار می کنم ولی شنیده ام قرار است از این به بعد در هر 30 ثانیه یک مصوبه داشته باشد تا کلی از امور مملکت راه بیفتد!

http://jomhour.blogfa.com/post-198.aspx

Wednesday, November 16, 2005

وبلاگ گیله مرد / یادداشتهای حسن رجب زاده از شمال کالیفرنیا

يک استاد دانشگاه تهران ؛ دست زن و مادر زنش را گرفته بود و رفته بود زيارت امامزاده داوود !
ديروز که داشتم باهاش تلفنی صحبت ميکردم هوارش در آمده بود که : آقا ! برای رفتن به امامزاده داوود ؛ قاطر اجاره کرديم ساعتی پنجهزار تومان !
گفتم : خب که چی ؟ هر که را طاووس بايد جور هندوستان کشد !
خنديد و گفت : آخر لاکردار ! من که نا سلامتی استاد دانشگاه تهران هستم ؛ ساعتی دو هزار تومان حقوق ميگيرم ! آنوقت قاطر ساعتی پنجهزار تومان ؟
قهقهه خنده را سر دادم و گفتم : آن استاد دانشگاهی که به زيارت امامزاده داوود ميرود و به چنين اباطيلی باور دارد ؛ ساعتی دو هزار تومان حقوق برای سرش هم زيادی است !

http://www.gilehmard.com/archives/000722.html

Tuesday, November 15, 2005

وبلاگ خسن آقا



آنهایی که زیر بیرق اصلاحات سینه می‌زدند و بعد هم سر خوردند زیر بیرق هاشمی حالا توضیح بدهند چه فرقی بین این اراذل هست.




سـوال بــجـائی اسـت که پــاســخـگو نــدارد کیانوش
نه قم خوبه نه کاشون لعنت به هر سه تاشون گاو مقدس

وبلاگ ف.م.سخن

به گزارش سايت امروز آيت الله جوادي آملي در ديدار با احمدي نژاد به ذکر روايتي پرداختند که در آن آمده است "پيامبر يکي از ياران خود را ديد که جلوي چهارپاي خود لباسش را بالا زده است. علت را جويا شد. آن صحابه گفت حيوان گرسنه است و براي اينکه راه برود لباس را بالا آورده ام که حيوان به اميد غذا به حرکت خود ادامه دهد. پيامبر گفت: به حيوان هم وعده دروغ ندهيد."

از قديم گفته اند که در مثل مناقشه نيست ولي وقتي حضرت آيت اللهي در ملاقات با رئيس جمهور کشوري حرفي مي زند لابد ارتباطي با عملکرد آن رئيس جمهور دارد. البته ما نمي دانيم که حيوان ِ بخت برگشته موقعي که آن برادر صحابه لباسش را بالا زده چه ديده که گرسنگي از سرش افتاده ولي مطمئن هستيم که اگر آقاي احمدي نژاد چنين کنند قطعا از ملت عزيز ايران براي مدتي طولاني رفع گرسنگي خواهد شد و نسل هاي مختلف به طور کامل اشتها از دست خواهند داد.

نکاتي در اين تمثيل و آنالوژي هست که بايد توضيح دهيم. اول آن که اعراب عزيز در گذشته زير دشداشه شان چيزي نمي پوشيده اند و اصولا وقتي دشداشه را بالا مي زده اند همه ي مخلفات و اعضاي شريف شان آشکار مي شده است. اين که چرا آن صحابه براي رفع گرسنگي ِ حيوان دشداشه بالا زده است، يا چه مقدار بالا زده است، چون حقير به فرهنگ عرب و شترراني آشنا نيست نمي تواند اظهار نظري بکند و اين چيزها را بايد از اساتيدي مانند آقاي آذرنوش سوال کرد. اما اگر قرار باشد آن رويداد را به امروز پيوند بزنيم و به زبان ِ رايج از آن بهره مند شويم بايد بگوييم طرف براي گول زدن ملت، شلوارش را پايين کشيده و پيراهنش را بالا زده و در يک کلمه استريپ تيز کرده است.

ولي مشکل فني اينجاست که آن صحابه براي راه رفتن حيوان گرسنه به اميد غذا چنين کرده است. پس لابد ايشان جلوي حيوان - در حالي که دشداشه اش را بالا زده - راه هم مي رفته است. حال حيوان زبان بسته به اميد چه چيز، پشت آن برادر حرکت مي کرده اين را هم من نمي دانم و زبانم حقيقتا قاصر است، چون مي دانيم که آدم - و در اين مثال حيوان- ِ گرسنه دين و ايمان سرش نمي شود و يکهو ممکن است عنان بگسلد و کار دست آدميزاد بدهد.

بنابراين به نظر مي رسد که طبق نظر آيت الله، آقاي احمدي نژاد تا به اين لحظه شلوارش را پايين کشيده و گرسنگان ايران را به اميدهاي پوچ به دنبال خود روانه کرده و چون کار بدي کرده آيت الله به ايشان توصيه مي کند که چنين نکند. شايد هم حضرت آيت الله خواسته اند با ذکر اين روايت انتقام تعرض و بي حرمتي طرفداران احمدي نژاد به خودشان را در دوران انتخابات رياست جمهوري بگيرند.

خدا مرا ببخشد اگر اشتباه فهميده باشم و همين جا از حضور حضرت آيت الله و جناب رئيس جمهور، عذر بي سوادي مي خواهم.

Monday, November 14, 2005

وبلاگ نیاک - یادداشتهای اقتصادی و غیر اقتصادی احمدسیف


از آقای وزیر اقتصاد نقل شده است که:
«توصيه جدي من به سهامداران به خصوص سهامداران خرد اين است كه سهام خود را تا يك ماه آينده نفروشند چراكه با پيش‌بيني ساز و كارهاي تضميني جديد اينگونه سهامداران با فروش فوري سهام بشدت متضرر مي‌شوند».

ایشان ادامه داده اند که « دليل اصلي اين افت افزايش عرضه سهام از بابت نگراني كاهش قيمت در آينده است»

ممکن است آقای وزیر جواب بدهند که چگونه است که :«سازمان بورس اوارق بهادار تهران اعلام کرد:
۱۰ ميليون سهم از سهام شرکت پتروشيمي شيراز روز يازدهم آبان ماه در بورس تهران عرضه مي شود.»

یعنی شما می فرمائید که ارایه این ده میلیون باعث افزایش « عرضه» نمی شود و یا، اگر « دولت» متضرر شود اشکالی ندارد یا چی؟

http://niaak.blogspot.com/2005/11/blog-post_13.html

وبلاگ تلاش برای آزادی و برابری انسانها

هنگامی که شعار «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» بیست و هفت سال پیش بر زبان ایرانیان جاری گشت، هرگز کسی گمان نمی کرد خیلی زود و برخلاف آرزو و آرمان «انقلابیون» آن زندانها نه موزه، بلکه دوباره زندان دگراندیشانی خواهند شد که این بار مخالف حکومت برآمده از انقلاب اسلامی هستند.

اوین هرگز به اندازه دوران حکومت اسلامی به خود خون ندیده بود. جمهوری اسلامی اگرچه نتوانست تمرکز اداری و امکانات رفاهی و تفریحی شهر تهران را به استانها و شهرهای دیگر گسترش دهد، لیکن از عهده گسترش زندانها و برپا ساختن چوبه دار و میدان تیر در شهرهای کوچک و بزرگ ایران به خوبی برآمد.

از سال 60 به سال 63 و بعد 65 و آنگاه کشتار فراموش ناشدنی تابستان 67 که همزمان با نوشیدن جام زهر توسط روح الله خمینی رهبر انقلاب و بنیانگذار حکومت اسلامی در سراسر ایران خاک را خونین کرد.

جمهوری اسلامی به هیچ کس رحم نکرد. خود، آن دایره بزرگ به دور خویشتن را تنگ و تنگتر کرد تا نوبت به «خودیها» رسید. دور نیست روزی که حلقه «خودیها» نیز آنقدر تنگ شود که خود رژیم را خفه سازد. در تمام این سالها صدایی از جهان بر نیامد. کسی چیزی نگفت. زنان و مردان در سکوت، سکوت کر کننده، در خون خود تپیدند. در گورهای جمعی به خاک سپرده شدند. و باز
هیچ کس نه از آزادی گفت و نه به یاد آورد که پنجاه سال پیش امضا بر اعلامیه ای به نام «حقوق بشر» نهاده است

http://rahaey2.blogfa.com/post-4.aspx

Sunday, November 13, 2005

وبلاگ سپهر

به فراز هایی از سخنان بنیانگزار حکومت اسلامی در مورد ملی گرایی و بویژه کشور ایران در اذر ۶۳ توجه کنید

"اینهایی که میگویند ملیت بروند گم شوند ملیت نقشه استعمار است اینان از پس مانده گبرهای متعددی میخورند که دم از ایران میزنند اصولا ما در خارج از اسلام کشوری بنام ایران نداریم"

حالا همین مردم ساده که جالب است بعضی از انان هم در رده های بالای تحصیلی هستند و از همه مهمتر با نظام مخالف هم هستند دم از ملی گرایی حکومت در رابطه با مسیله هسته ای میزنند غافل از اینکه بمب اتمی اسلامی نه در واشنگتن و تل اویو منفجر خواهد شد بلکه در وسط تهران توسط کسانی که معقدند در خارج از اسلام اصولا کشوری بنام ایران وجود نخواهد داشت منفجر خواهد شد

اقایان اگر خیلی غرور ملی اشان به جنبش افتاده سری به دبی بزنند و ببیند غرور ما چگونه در رختخوابهای امت اسلام عربی این دست به ان دست میشود
حضرات نگاهی به نقشه جغرافیای ایران بیاندازند و ببیند ظرف ۵ سال گذشته دیگر دریای مازندران یک دزیای ۵۰٪ ایرانی نیست بلکه فقط ۱۲.۵٪ ان دیگر ایرانی است تازه قسمت بد ماجرا را به ما انداختند و قسمت خاویار نشین و نفت خیزش را کشور مسلمان و جعلی آذربایجان هاپولی کرده است
اقایان تا مشغول مطالعات عمقی در افکار شیعه سرخ علوی دکتر شریعی نازننیشان هستند فرش زیر پایمان هم دارند میبرند فرش که
چه عرض کنم فرش سابق فعلا گلیم هم نداریم

http://sepehreiran.blogspot.com/

Saturday, November 12, 2005

وبلاگ نیاک




دراعتراض به سانسور انترنت در ایران و تازه ترین نمونه اش فیلترینگ سایت تریبون فمینیستی- امروز جمعه 11 نوامبر، وبلاگ نیاک تحت نام تریبون فمینیستی منتشر می شود .

احمدسیف

انگاری خاتمی نلسون ماندلا ی ایران بوده و احمدی نژاد ایدی امین



به پشتیبانی از زنان ایران که همواره مورد سرکوب بوده اند و در اعتراض به سانسوراینترنتی فردا وبلاگم به تریبون فمینیستی زنان ایرانی تبدیل می شود
به امید آزادی و آرامش در ایرانمان

شیما کلباسی


------

از گنجی چه خبر؟مسعود بهنود هم لابد اینجوری می خواسته بگه
اونجوری نستعلیقی گفته: والله فقط زنش زبون درازی می کنه سراغ شوهرش رو می گیره!

لینکی در وبلاگ خورشید خانم به وبلاگ دنتیست بردم ... "کاش فرق گفتگوی تمدنها و دولت مهرورزی را متوجه می شدیم" ... نویسنده یا شوخی کرده یا شعور خواننده اش رو به مضحکه گرفته... انگاری خاتمی نلسون ماندلا ی ایران بوده و احمدی نژاد ایدی امین!

http://zaneirani.blogspot.com/

وبلاگ تلاش برای آزادی و برابری انسانها

بحران اقتصادی تنها دغدغه خاطر و دلنگرانی ارتجاع اسلام سیاسی در ایران نیست بلکه آنچه حاکمان را برآن داشت تا به فکر آرایشی جدید برای بقای خود در فرم حکومت پس از شکست پروژه مردم سالاری با شعار عوام فریبانه جامعه مدنی باشند چیزی نبود جز طوغیان یک جنبش بزرگ مردمی که باشعار سرنگونی طلبی خواستار آزادی و برابریی بی قید وشرط و حذف حاکمیت ارتجاع اسلام سیاسی میباشد.

جنبشی که فریاد دانشجویانش شعارهای تحصٌن معلمان زحمتکشی می شود که هر روزه شاهده از دست رفتن کودکانی هستند که قربانی قوانین ضد بشری ارتجاع اسلام سیاسی میشوند . دخترانی که مورد آزار واذیت جنسی قرار گرفته و با حجاب اجباری تحقیر میشوند .انسانهایی که زیر چکمه های آپارتاید جنسی لگدمال میشوند و در عین بی حقوقی به عقد وازدواج ناخواسته تن میدهند ویا به چوبه های دار آویخته میشوند.

جنبش بزرگ اعتراضی که فریاد حق طلبانه اش صدای کارگران متحصٌن را از جنوبی -ترین شهرهای کشور تا شمالی ترین آن زنجیر اعتصابات را مستحکمتر کرده و خواسته های به حٌق کارگران را مطالبه میکند تاجایی که وحشت ظهور سوسیالیست باعث میشود که جیره خوران دست به اسلحه برده و به صفوف متحصٌنین شلیک کنند . بدین تفسیر نیاز به قدٌاره بندی چون احمدی نژاد احساس میشود تا شاید از سقوط ماشین حکومت جلو گیری کند.

http://rahaey2.blogfa.com/post-7.aspx

Friday, November 11, 2005

وبلاگ یک قطره

مجتبی سمیعی نژاد از وبلاگی های زندانی ای است که همون اوایل دستگیری اش وبلاگی ها پتیشن امضا کردن و برای ازادیش لوگو ساختن بعد از اون که طبق اخرین خبر به دوسال زندان محکوم شد انگار یه جوری سر و صداها خوابید و همه از نگرانی در امدن . اون در حال گذران دو سال از بهترین سالهای جوونی اش در زندانه . امیدوارم هیچوقت فراموش نشه ...

کیمیا

Thursday, November 10, 2005

وبلاگ عصیانگر

فضایی که احمدی نژاد و در کل جمهوری اسلامی قصد دارند ایران و مردم را به آن باز گردانند هیچگاه بوجود نخواهد آمد زیرا، چه فضای اجتماعی- سیاسی داخلی و چه فضای خارجی به شدت متفاوت با سالهای دهه شصت بوده و تلاش در این راستا بحرانهای داخلی و خارجی را برای ایران به شدت افزایش خواهد داد.
افزایش حمایت جمهوری اسلامی از گروههای تروریستی اسلامی و سعی در دستیابی به سلاح اتمی و اخلال در مسیر گفتوگوهای فلسطین و اسراییل و... بحرانهای خارجی زیادی برای رژیم- از تحریمهای اقتصادی گرفته تا حمله مستقیم نظامی- به ارمغان خواهد آورد.
در عرصه داخلی نیز با افزایش سرکوبها و حاکمیت بیش از پیش جو اختناق، جنبشهای اجتماعی، به احتمال بسیار، به سوی فعالیتهای زیر زمینی و مخفیانه در دستجات و گروههای مختلف سوق پیدا خواهند کرد.
رژیم شاید بتواند برای مدتی سکوتی هراس آور را حاکم سازد اما جنبشهای موجود با رشد متوقف ناشدنی خود، با هدف فروپاشی انقلابی رژیم به حرکت خود ادامه خواهند داد. بنا بر این فعالیتهای احمدی نژاد و جمهوری اسلامی نه تنها ایران را به عقب باز نخواهد گرداند بلکه روند تلاشی و فرو پاشی آنر ا سرعت خواهد بخشید.

Wednesday, November 09, 2005

وبلاگ خبری پن‌لاگ

وبلاگ سیاسی، اجتماعی، فرهنگی

حکومتی که بر ایران حاکم است با هیچ نوع ملاک سیاسی و دینی و اعتقادی سازگار نیست .

این حکومت از هیچ سنخی نیست که بتوان برای ان تدبیری اندیشیید و یا در فکر اصلاح ان بود ، هر فرمول و فرضیه ای را در مورد ان به میدان تفکر بیاوری در عمل نقش بر اب خواهد شد

آریان

وبلاگ روزگار ما

مجملی از حدیث باور های دینی امروز ما

می گویند روزی یکی از امرای دوره ناصرالدین شاه به نام سردار" سطوت" به کمال الملک نقاش مشهور گفت : " می خواهم تابلویی از واقعه کربلا را نقاشی کنی که در ان شمر ، امام حسین (ع) را می کشد و من دست او را گرفته ام و مانع شده ام " . کمال الملک به بهانه های مختلف از این کار سر باز می زد ، اما در مقابل اصرار زیاد "سطوت " ، به ناچار قبول کرد و تابلوئی کشید، ولی در این تابلو سردار سطوت مشغول بریدن سر امام حسین (ع) بود و شمر دست سردار " سطوت " را گرفته بود و مانع می شد .

حال حکایت امروز مداحان و واعظان بی عمل است که آش را آنقدر شور کرده اند که از روحانی و مکلا ، مسلمان و سکولار ، پیر و جوان ، همگی از این همه ریا و تحجر و دورغ بستن به ائمه اطهار ، فریادشان بلند است آنچنانکه شیخی هم به صدا در آمده است که یک امام زمان داشتیم که اعتقاد به آن را هم با چنین کار هایی مخدوش کرد ه اند.

ادامه را در اینجا بخوانید
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

http://bijan-safsari.com/2005/10/blog-post_27.html

Tuesday, November 08, 2005

رفراندوم بلاگ

در ايران حلقه ي خودي و غيرخودي و نخودي ها (سياست گريزان) در حال شفاف شدن است.
بلاانقطاع خودي ها كمتر و غير خودي ها بيشتر مي شوند اما نخودي ها در گسل عميق بعد از انتخابات دارند تكليف خود را مشخص مي كنند. يا به پيروان ولايت مي پيوندند و يا به مخالفان آن.
و اين به گمانم از اولين آثار مثبت قهر با صندوق هاست.

http://saeededigar.blogspot.com/2005/11/blog-post.html

Monday, November 07, 2005

وبلاگ هزار و هشتصد و هفت

یکبار برنامه ای از تلویزیون پخش شد که یکی از حضار، حرف خوبی زد. او گفت: " ما نمی گوییم که مسلمان ها همه تروریست هستند، فقط سئوال اینجاست که چرا بیشتر تروریست ها مسلمانند."

Sunday, November 06, 2005

وبلاگ نیما راشدان

۱ - دوستان اسرائيل عبارتند از آدمهايي مثل آلبرت اينشتاين ، سيمون ويسنتال ، تقريبا تمامي برندگان جوايز نوبل فيزيک ، شيمي ، طب ، سرشناس ترين آکادميسين هاي جهان در علوم تجربي و انساني. مجرب ترين پزشکان ، شاخص ترين هنرمندان سينما ، تاتر و موسيقي جهان ، گردانندگان صنعت تلويزيون و سرگرمي در غرب و خلاصه هر جا که نبوغ و خلاقيت تکنيکي عصر جديد مي درخشد ، نشاني هم هست از علاقه به اسرائيل. خوشمان بيايد يا نه.

۲ - دشمن اسرائيل ، انساني است که به شيوه هفت هزار سال قبل مي زيد ، سيماي او ، پوشش او ، بوي بدن و پاهايش ، رفتار او با همسر و فرزندانش ، خانه يا غاري که در آن زندگي مي کند ، کلماتي که براي حرف زدن انتخاب مي کند ، ميزان آگاهي اش از پديده هاي دنياي جديد و خيلي چيزهاي ديگر.

دشمن اسرائيل بن لادن است با همان سيما که گفتم ، ايمن ظواهري است و يا ابومصعب الزرقاوي. دشمن اسرائيل روح الله خميني است يا اکبر محتشمي و يا محمود احمدي نژاد. دشمن اسرائيل ابومصعب الزرقاوي است که مثل پوست کندن خيار آدم سر مي برد جلوي دوربين ، دشمن اسرائيل موسوي خميني است که فتواي قتل نويسنده اي را چون باب ميلش ننوشته است ، صادر مي کند. خوابنما مي شود و با يک دستخط هزاران انسان بيگناه يا کم گناه را به کام مرگ مي فرستد.

۳ - دشمن اسرائيل جمهوري اسلامي ايران است ، جمهوري عربي خلق سوريه. امارات اسلامي افغانستان (طالبان ) و جمهوري خلق عراق (صدام) است. دوستان و شرکاي اسرائيل عبارتند از به ترتيب :‌ ۱ - بلژيک ۲ - آلمان ۳ - سوئيس ۴ - بريتانيا ، کافيست آزاديهاي مدني - سياسي در کشورهاي حامي اسرائيل را با رفتار رژيمهاي مخالف اين کشور مقايسه کنيم تا تصوير شفاف و بدون خدشه مدنيت در برابر توحش برابر چشمانمان پديدار شود.

۴ - دوستان اسرائيل جوانان آراسته و مدرني اند که شمع در دست براي همدردي با هزاران همنوع خود ، صدها زن و مرد و کودک قرباني حادثه يازده سپتامبر ، با قبول همه خطرات به ميدان محسني تهران مي آيند. دشمنان اسرائيل صاجبان چفيه پوش چهرهايي ترسناک اند که در غزه ، جنين و بعلبک به خيابان مي ريزند ، براي قتل هزاران انسان بيگناه شادي ، هلهله و پايکوبي مي کنند ، صداهاي عجيب و غريب در مي آورند و تيرهوايي شليک مي کنند.

۵ - براي دشمنان اسرائيل فرقي نمي کند ، تعجب نکنيد که آنها دشمن همه چيزهاي خوب عالم اند ، دشمن موسيقي ، سينما ، بوسه ، دختر و پسري که دست در دست هم راه مي روند ، دشمن همه خوبيها و زيبايي ها. بمبهايي که در مادريد و لندن منفجر مي شود ، رفيق حريري نخست وزير محبوبي که در آتش وحشت بشار اسد از طلوع آزادي مي سوزد ، شهروندان بي گناهي که طعم نفرت بربري دشمنان اسرائيل را مي چشند و ..

دوستان من مشکل دقيقا همينجاست. دشمن اسرائيل دشمن تل آويو نيست به شکلي دشمن نوع انسان شده است در زمانه ما .

نگارنده اين خطوط جايزه مي دهد به شما اگر بتوانيد يک حکومت متخاصم با اسرائيل را معرفي کنيد ، که شهروندان عادي خود را قتل عام نکرده باشد ، يک حکومت دشمن و حتي مخالف اسرائيل را معرفي کنيد که از يک روزنامه و فقط يک روزنامه آزاد برخوردار باشد. يک حکومت دشمن اسرائيل را معرفي کنيد که زنان در آن حداقل از حقوق برابر با حيوانات برخوردار باشند - سنگسار و شکنجه نشوند.در اسرائيل بمبگذاران انتحاري زنده مانده و يا بازداشت شده ، از حق انتخاب تعداد نا محدودي وکيل برخوردارند هزينه وکلا از محل ماليات شهروندان ايرائيلي توسط دولت پرداخت مي شود ، زندانيان همه حق ملاقات دارند ، در سلول انفرادي نگهداري نمي شوند ، سازمانهاي حقوق بشري و مطبوعات حق دسترسي شبانه روزي به آنان را دارند - مقايسه کنيد اين حقوق را با حقوق يک نمونه مثلا اکبر گنجي در اوين.

۶ - خوشتان بيايد يا نيايد ، دوستي يا دشمني اسرائيل ملاک انتخاب است ميان تمدن و بدويت - اين يک حکم راستگرايانه ، نئوکنسرواتيو و غيرانساني نيست. اين واقعيت دنياي امروز ماست. قبول نداريد ، کاغذ و قلم برداريد ، خطي وسط صفحه بکشيد ، دوستان و دشمنان اسرائيل را يک به يک روي سمت راست و چپ خط حائل روي اغذ آوريد. نوشته خود را چند بار خوب نگاه کنيد و بعد لطفا از خود خجالت بکشيد ، اگر تا ديروز نامتان در کنار بن لادن ،‌احمدي نژاد ، خامنه اي و الزرقاوي بود.

۷ - اسرائيل پاره اي از هويت تاريخي ما ايرانيان است. کورش کبير و ديگراني که مظاهر ايرانيت مايند ، در اسرائيل از ايران عزيزتر و گرامي ترند، دشمنان اسرائيل - اعراب افراطي - خطرناکترين دشمنان تاريخي و معاصر ايران زمين اند.
در اسرائيل اما ، رئيس جمهور و بسياري از مقامات عاليرتبه اسرائيل ايرانياني اند که برخلاف بسياري از ديگر ايرانيان به ايراني بودن خود هنوز افتخار مي کنند .

اسرائيل يعني قوي ترين اقتصاد خاورميانه ، شکوفا ترين رشد تکنولوژيک اين منطقه از جهان ، بالاترين ضريب دمکراسي ، رعايت حقوق بشر ، آزاديهاي مدني - مطبوعات و حقوق سياسي شهروندان در خاورميانه. جملات بالا به گوش بسياري از قربانيان ماشين پروپاگانداي نظام اسلامي البته ناآشناست. جملات بالا براي بسياري از قربانيان ماشين تبليغات استالين و گوبلز هم نامفهوم است. نگران نباشيم ،‌ چرخ زمان به نفع انسان و آزادي مي گردد. ديده قربانيان دروغ رفته رفته بر حقايق گشوده مي شود. ماهها پس از سقوط طالبان بسياري از زنان و دختران افغان هنوز باور نمي کردند که اگر برقع را کنار زنند ،‌اعدام نخواهند شد ، باور نمي کردند که خداوند فعلا تصميم ندارد زنان بدحجاب را به سگ ، خوک و يا حيوانات موذي تبديل کرده ، عذاب نمايد. نگران نباشيم. مدتي طول کشيد تا دستها پيش رفت ، برقع ها کنار زده شد ، خوشه اي از مو روي پيشاني ريخت. گل لبخند شکفت و بسياري تازه حضور زيباي آزادي را باور کردند.

حکايت ما و بسياري از روشنفکران اسرائيل ستيز ، غرب ستيز ، عشق ستيز و خود ستيز نسل ديروز اين بود، نگران نباشيم. سطرهايي که از نظر گذشت، تازه آغاز راه است ...


http://www.rashedan.com/archives/000068.html#more

Saturday, November 05, 2005

وبلاگ نامه های ایرونی

سلام عزیز!
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ما به کسی ظلم نمی کنیم". امیدوارم جهان بتواند این کلام را باور کند!
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ما به هیچ ملتی حمله نمی کنیم، به هیچ ملتی تجاوز نمی کنیم". امیدوارم جهان بتواند چنین تضمینی را باور کند!
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ما یک خواسته ی منطقی داریم". حرف تازه ای ست! فکر می کنید جهان "خواسته ی منطقی" را نمی پذیرد؟
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ما خواستار یک رفراندوم در فلسطین اشغالی هستیم". حرف بدی نیست اما کسی پرسیده است؛ مگر شهروندان فلسطینی طالب "رفراندوم" هستند؟ پس چرا خودشان این خواسته را مطرح نمی کنند؟
کس دیگری پرسیده است؛ چطور تقاضای رفراندوم در فلسطین "منطقی" ست اما در ایران "اقدام علیه امنیت ملی"، "آشوب اذهان عمومی" و "براندازی نظام" معنی می دهد؟
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ما حقوق هیچ ملتی را در هیچ نقطه ای در عالم پایمال نمی کنیم". عجبا! یک ایرانی پرسیده است، پس چه کسی حقوق ملت ایران را در این بیست و هفت ساله پایمال کرده است، و هم چنان پایمال می کند؟ "
انگار دیروز کسی گفته است؛ "اگر قدرتمداران عالم، طبق عادت خودشان حقوق ملت ما را پایمال کنند..." حیرتا! یکی از افراد این ملت می پرسد؛ این "قدرتمداران" کی هستند و کجایی اند؟ و اگر ما حقوق خودمان را پایمال نکنیم، خودمان را در جهان تحقیر نکنیم، حرف های عجیب و غریب نزنیم و خواسته های غیر منطقی نداشته باشیم، چه کسی در کجای عالم خواسته است که حقوق ما را پایمال کند؟
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ملت ما ظلم را از سوی هرکس و هر قدرتی تحمل نخواهد کرد". شگفتا! ملت ما (نه شما) ظلم را بیست و هفت سال است به هر شکلی از جانب "قدرتمداران" بی منطق تحمل کرده است! ...
اعتراف می کنم که تا آنجا که حافظه ی تاریخی من یاری می دهد، هرگز به یاد ندارم از مومن معتقد به خدایی جز دروغ نشینده باشم. هرگز ندیده ام مومن با خدایی با این شهامت و تا این حد سیاه را سفید و سفید را سیاه جلوه دهد! یک بار دیگر یاد سیدرضا داماد، روضه خوان یک لای قبای محله ی کودکی مان بخیر که وقتی جایی به دریدگی و وقاحت بر می خورد، آهی می کشید، سری بالا می کرد و آرام می گفت؛ خدایا، به تو پناه می بریم!
دیروز کسی دیگری هم در جای دیگری در تهران خطبه های نماز عید فطر خوانده است!
آقای محسن کدیور در خطبه های نماز عید فطر در جمع روشنفكران دينی و اعضای نهضت آزادی ايران و نيروهای ملی مذهبی (در یک هنرستان!) گفته است:
- مساحد ما امروز (به) شعبه ای از شعب دفتر مقام رهبری بدل شده است ... روحانیون ما بسیاریشان مواجب بگیر حکومت شده اند .... قبل از انقلاب که اوج خفقان بود، مساجد مستقل از حکومت داشتیم... و اگر کسی می خواست مستقل از حکومت نفس دینی بکشد، برایش ممکن بود.
مقام رهبری می گویند "من حقیقتا به آزادی بیان معتقدم". یا من معنی این واژه ها را نمی فهمم، یا ایشان. لابد معنایش این است که کسی نباید بخاطر نقد شما مورد ضرب و شتم و زندان قرار گیرد. پس گنجی و زرافشان و سلطانی چه هستند؟ ... رییس دادگستری شما رسما اعلام کرد که تمام روزنامه های مستقل را به دستور شما توقیف کرده اند...
لابد می دانی که قرار بود اواسط ماه نوامبر، یعنی تا یکی دو هفته ی دیگر، آقای کوفی عنان دبیر کل سازمان ملل در طی سفر خود به کشورهای خاورمیانه، سری هم به تهران بزند. اما سخنگوی ایشان دیشب گفت که "اکنون زمان مناسبی برای سفر او به ايران نيست"!
من هم که از پیش می دانستم این صهیونیست بی همه چیز، (ناگهان بر من الهام شد که کوفی عنان اصلا اهل "کوفه" است و "عنان"ش در دست صهیونیسم بین المللی ست!) از اول هم یک جای کارش می لنگید، منتظریم ببینیم حکومت معصومین و مظلومین جهان در این مورد چه اطلاعیه ای صادر می کند و "کیهان" چه بر سرش می آورد. خدا به این کوفی رحم کند!

http://www.iruniha.persianblog.com/

Friday, November 04, 2005

وبلاگ سلول انفرادی

موضوع بسیار مهم دیگری که در چند هفته اخیر شاهد بوده ایم احضار فعالان دانشجویی و حقوق بشر به دادگاه و زندانی کردن آن ها است از جمله شیوا نظر آهاری و احمد رضا شیری از فعالان سیاسی دانشجویی و همچنین اعضای شورای مرکزی انجمن های اسلامی چندین دانشگاه نمونه ای از این حرکت زیرکانه حکومت است .البته هدف از این امر برای بلند مدت می تواند در بند نگه داشتن بیش از پیش جنبش دانشجویی و ایجاد فضای خفقان و ترس در سطح جامعه است.باید در نظر داشت که به ۱۶ آذر هم نزدیک می شویم و حکومت به هیچ وجه دوست ندارد حرکات و جنبش هایی هر چند کودکانه در نقاط مختلف کشور به خصوص تهران شکل بگیرد.

http://www.arashazad.blogfa.com/


وبلاگ بانوی ماه و آب

Thursday, November 03, 2005

neverhood_osyanوبلاگ عصیان

معلوم نيست چه بلايی دارن سر تئاتر شهر ميارن. اولش آتش‌سوزی اين بار هم انفجار. اين مسجد پشت تئاتر شهر هم داستانی شده برای خودش. به زور می‌خوان کنار اين ساختمون که تو فهرست آثار ملی هم ثبت شده، يه مسجد هوا کنن. جا قحطه مگه؟ فعلاً که شهردار دستور توقيف اين پروژه رو داده اما فکر نکنم زورش برسه.
پگاه آهنگرانی يه فيلم مستند جالب درباره اون آتش‌سوزی و اين مسجد ساخت که خيلی جالب مسايل رو کنار هم چيده. ای کاش می‌شد که يه جوری همه ببيننش.

Wednesday, November 02, 2005

وبلاگ مهرواژ

چقدر بدبختيم كه تا زور و تهديد نباشه نه كاری انجام می دیم و نه به نتيجه ای می رسيم..
تعطيل كردن كلاس ديروز كافی بود كه معاون دانشگاه را بعد از هفته ها زيارت كنيم و ديگه نگه وقت ندارم! وقت ندارم! .. و رئیس دانشگاه بهمون افتخار بده و امروز سر و كله اش پيدا بشه. به كارگاه سر بزنه و بگه بچه ها اگه كاری داشتيد من تا ساعت 11 هستم!

http://mehrvazh.blogspot.com/2005/10/blog-post_31.html

Tuesday, November 01, 2005

وبلاگ یاد من باشد


کم کم کرامات دولت جدید داره تو محیط آکادمیک هم خودش رو نشون میده.
تو دانشگاه ما کارت دانشجویی توسط حراست دانشگاه صادر می شه!
پسری که اومده بود کارت بگیره مشکل عکس داشت!
حالا بازم می گیم به دخترا می گن آرایش دارین که البته اونم بی معنیه،
اما فکر کنید مشکل عکس یک پسر، اونم تو عکس 3 در 4 چی میتونه باشه؟
طرف ریش پرفسوری داشت، بهش گفتن ریشت مدل داره!

عاطفه

شبکه

فرق عمده ي آخوند با ملي-مذهبي

دادگاه اسلامي حضرات « ملي– مذهبي » را به زندانهاي طويل المدت محکوم کرد.
زنداني ها:
آقا آب بکش. آقا نجسه. آقا با کفش نيا تو. آقا واساده آب نخور.... آقا .....
و فلانت را ميبويند مبادا طهارت نگرفته باشي
آخوند ها از اين وسواس ها ندارند.
فرق عمده ي آخوند با ملي-مذهبي اين است که آخوند براي بيزينس ، به دين و مذهب چسبيده ، اما ملي- مذهبي از بيزينس پول درميآورد خرج دين و مذهب ميکند. مهندس سحابي هنگام اعلام حکم زندان در سفر حج بود! پادشاه عربستان بيش از فقير بيچاره هاي گرسنه ي ايران به مختصر دلار مهندس سحابي نياز دارد. البته مؤمناني تيپ مهندس سحابي اول پول شان را خرج بينوايان ميکنند بعد به مکه ميروند. رفتن مهندس سحابي به سفر حج نشان ميدهد ديگر گرسنه و بي خانه و بي درماني در سطح کشور وجود ندارد. بين ملي- مذهبي ها، آدم هاي تحصيلکرده زياد است. دکتر و مهندس هم فراوان دارند. دکترشان وقتي نسخه مينويسد ، زباني هم به مريض ميگويد " انشاا... .به حق پنج تن خوب ميشي!". مهندس شان هم وقتي درس فيزيک و شيمي ميدهد ميگويد: " بعون الهي اکسيژن و هيدروژن با هم ترکيب ميشوند و بياري باب الحوائج، آب توليد ميکند!"
در کتاب آمده است : ملي– مذهبي شخصي را گويند که به آداب و رسوم ملي همانقدر احترام ميگذارد که به امور مذهبي. نهايت آرزويش اينست که چهارده معصوم را ببرد سيزده بدر! اعتقاد ملي-مذهبي ها به نجسي و پاکي در حدي از وسواس است که در زمان ملي شدن نفت، ميگفتند نفت را تا کُر نباشد نبايد ملي کرد

شبکه