Monday, February 06, 2006

وبلاگ بادبان



پرونده اتمی و شورای امنیت

سرانجام شورای حکام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی پرونده هسته‌ای آخوندها را به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع کرد . البته اتخاذ این سیاست متحد علیه حکومت جنایت پیشه ایران حاصل تلاش بی‌وقفه و مستمر بسیاری از یاران مقاومت مردم ایران می‌باشد . از خروج اطلاعات هسته‌ای از داخل ایران گرفته تا کنفرانس‌های افشاگرانه مطبوعاتی و از تظاهراتهای متعدد در مقابل پارلمان اروپا ، کاخ سفید ، تا سرمای 18 درجه زیر صفر وین و در برابرمقرآژانس بین‌المللی انرژی اتمی همزمان با اجلاس شورای حکام و کشیدن نمايندگان پارلمانهاي اروپايي و شخصيتهاي سياسي و حقوقي وگرفتن حمایتها و انعکاس آن در مطبوعات جهان و آگاهی جامعه جهانی ازفعالیتها و پروژه مخفی آخوندها ، بالاخره توانستند پرونده را به روی میز شورای امنیت بکشانند .و به وضوح دیدیم که فعالیتهای خارج از کشورآنچنان که برخی تصور می‌کنند بی ثمرو بی نتیجه نیست و در راستای همان مبارزه ضد ارتجایی و در جهت احقاق آرمان‌های دیرینه مردممان گام برمی‌دارد و خواسته‌هایمان هیچ فاصله جغرافیایی ندارد .

همزمان با این اقدام عصر روز شنبه دبیرخانه شورای امنیت آخوندها از مدیران مطبوعات کشور خواسته بود تا با نوشتن مقالات ملی میهنی و حماسی بهر طریق ممکن یکپارچگی مردم را انعکاس دهند و در تحلیلهایشان سه نکته مهم را در نظر بگیرند
از ایجاد هر گونه نگرانی و ترس در میان مردم جلوگیری شود-
عدم القای به بن بست رسیدن و پایان موضوع-
عدم القای شکست دیپلوماسی جمهوری اسلامی
-
وسرپیچی از این 3 اصل مغایر با مصالح نظام اعلام ،و تهدید به توقیف کرده بودند . ولی بسرعت خبر در داخل پیچید و سقوط بازار بورس ایران نمودار این واقعیت بود . و رژیم مرتباً در رسانه‌ها و رادیو تلویزیون به ادعاهای صلح آمیز هسته‌ای و اینکه این فعالیتها حق کشور ایران است شروع به کشیدن جیغ‌های بنفش شد .

حالا معلوم نیست رفتار صلح آمیزشان در عراق را باور کنیم و یا پروژه فتح قدس از طریق کربلا توسط امام شیادشان را و یا رفتار صلح آمیزشان با زندانیان در سالهای 60 و 67 و صبر و شکیبایی‌شان را در مقابل اقلیتهای مذهبی و قوانین و موازین دموکراتیک‌شان برای سنگساری زنان ، یا پاک کردن مسالمت‌آمیز اسرائیل از نقشه جغرافیا ،اصلا ً دادن یک بسته کبریت بی‌خطرهم دردست احمدی نژاد خطر‌ناک است چه رسد به بمب اتمی .این دلقک و میمون که از شروع کار خود فقط جای دوست و دشمن را به ولی فقیه نشان داده است وبجز نطقهای تهدید‌آمیز هیچ برنامه اساسی برای حل مشکلات عمومی مردم نداده است وطی واکنشی گفته است:

ما خدارا شاکریم که دشمنان ما را از احمق‌ها آفریده دلتان خوش است كه قطعنامه صادر كرده‌‏ايد، خوش باشید

حالا این در حالی است که بوی حلوای رژیم بلند شده و تمام ترس رژیم و نشریات جیره‌خوار آنان از تحریمهای نفتی و تسلیحاتی و تکنولوژیکی و دیپلوماتیک، و ترس از درهم شکستن طومار غارتگریهای 27 سال به دست توانای ملت است .

Sunday, February 05, 2006

وبلاگ سرزمین آفتاب

متأسفانه سازمان انرژی اتمی هم تصمیم گرفت پرونده‌ی ایران را به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع بدهد. چه می‌دانم، شاید یواش یواش باید گفت هر چه می‌خواهد بشود بگذار بشود، وقتی حکومت واپس‌گرای ما می‌خواهد نکبت بر مملکت جاری کند شاید به‌تر باشد بکند تا ملت خود به خود آیند و زبان بگشایند. نامه‌ای داشتم از دوستی در تهران که نوشته "انقدر تو سرت نزن چون ملت در ایران به تنها چیزی که فکر نمی‌کنند این مصیبت عظماست".

وبلاگ گیسو

نسلی که در آتش انقلاب سوخت

با جنگ و اخبار مربوط به اون بزرگ شدم و پا به سن نوجوانی و بلوغ گذاشتم سال اول راهنمایی بودم و پوشیدن شلوار جین تنگ اون سال ها خیلی مد بود یک روز ناظم مدرسه بلندگو به دست گرفت و کلی از غربزدگی و زشت بودن لباس به سبک غرب پوشیدن گفت و از فرداش هم قیچی به دست سر صف ها راه می رفت و پاچه شلوار جر میداد جوری که دیگه باید اون شلوار را دور می انداختی. سوم راهنمایی بودم که به خاطر پوشیدن یک کاپشن به رنگ قرمز مواخذه شدم و از فرداش کاپشن کهنه و قدیمی ام که به رنگ قهوه ای مرده ای بود را پوشیدم.اون روزا حرف زدن با یک پسر در خیابان گناهی نابخشودنی محسوب می شد. مدرسه ای که من می رفتم در همسایگی یک دبیرستان پسرانه بود و تمام پنجره های مدرسه به طرف حیاط دبیرستان پسرانه باز می شد مسئولین مدرسه ماها را از کنار پنجره رفتن حتی برای اینکه آسمون را نگاه کنیم بر حذر می کردند و اگر کسی حتی به طور اتفاقی جلوی پنجره می رفت با خطر اخراج از مدرسه روبرو بود. با تمام این حرفا ما هرطوری بود کنار پنجره می رفتیم و از اون بالا (طبقه سوم) با پسرا حرف می زدیم یا گچ تو سرشون می انداختیم و سر به سرشون میذاشتیم بعضی ها که دیگه خیلی رمانتیک بودند نامه می نوشتند و واسشون پرتاب می کردند وقتی مدیر و ناظم مدرسه دیدند اینطوری حریف ماها نمی شن جلوی پنجره ها را دادند با حصار های آهنی ریز ومشبک بپوشونند که دیگه هیچ نامه ای رد و بدل نشه و هر کلاسی هم یک مامور واسه خبر چینی داشت.

هر سال که میگذشت می گفتیم دریغ از پارسال. سخت گیری ها تو جامعه بیشتر می شد و بزرگترها هم که همه تو فکر یه لقمه نون بودند و تو خونه ها صحبت از اعلام کردن و نکردن کوپن برنج و نفت و گوشت و پنیر و...بود. روزی که با مادرم به دبیزستان برای ثبت نام رفتم ناظم مدرسه که یک خانم بسیار زشت بود و مقنعه چونه دار بلندی هم سرش بود یک نگاه به کفش های من کرد و گفت : حتما فردا این شکلی می خواهی بیایی مدرسه؟ من گفتم مگه من چه کار کردم که به جوراب نازک مشکی ام اشاره کرد و گفت اینا را میگم . با ناراحتی گفتم نه خوب امروز این پام بود دیگه وقت نکردم عوضش کنم به هر حال من که الان فقط برای ثبت نام اومدم و نمی خوام سر کلاس برم ولی اون زن عقده ای که هنوزم اسمش و قیافه اش یادمه بهم گفت فرقی نمی کنه میری خونه و جورابت را عوض می کنی و دوباره میای. بعدا همون خانم معلم تعلیمات دینی یا بینش اسلامی مون شد و یه روز که سر کلاسش مثل همیشه همه در حال چرت زدن بودند اومد بالا سرم و گفت ببینم مگه تو نماز نمی خونی؟ منم دستپاچه شدم و گفتم چرا خانم می خونیم که اشاره کرد به لاک کم رنگی که روی یکی از انگشتام بود و گفت پس این چیه؟ منم که حسابی هول شده بودم گفتم اینو امروز صبح بعد از نماز زدم!!

هر چند وقت یک دفعه توی مدرسه مون عملیات گشتن کیف و کتاب بچه ها بود برای یافتن نوار کاستی، فیلمی، عکسی و یا نامه عاشقانه و لوازم آرایش. بعضی وقتا این کار رو صبح موقع ورود به مدرسه می کردند و بعضی وقتا هم موقع زنگ تفریح که همه را به حیات مدرسه می فرستادند(بی شرمی تا چه حد بود؟)یه مدت هم که صبح ها سر صف زل میزدند تو صورتت تا مثلا کشف کنند زیر ابروت را برداشتی یا مداد چشم کشیدی؟ پوشیدن جوراب سفید ممنوع شده بود و حتی اگر کفش ورزشی و ساق دار هم می پوشیدی نباید جوراب سفید پات می کردی بعضی بچه ها جرات کردند و اعتراض به این که چرا باید فقط جوراب تیره بپوشیم؟ جواب اومد چونکه جوراب سفید باعث جلب توجه میشه!!

سال ۶۷ جام زهر نوشیده شد و جنگی خانمانسوز و بی نتیجه تموم شد. جام زهری که خیلی سال پپش باید نوشیده می شد زمانی که عراق و کشورهای عرب منطقه حتی حاضر به جبران خسارت ایران و دادن غرامت جنگی بودند اما حماقت و خود بزرگ بینی یه عده باعث ادامه اون و کشته و مجروح و معلول شدن هزاران جوان ایرانی شد.

تابستان سال ۶۷ سال سیاه دیگری بود که لکه ننگش تا ابدیت بر دامان این حکومت خودکامه خواهد ماند. صدها زن و مرد، جوان و نوجوان پس از شکنجه های بسیار و تحمل زندان های طولانی بدون هیچ دادگاه و محاکمه ای تیرباران و اعدام شدند. همسایه کناری مون در عرض چند هفته خبر اعدام ۳ فرزند دختر و پسرش را شنید. همیشه موقع بازی بچه ها تو کوچه دختر بچه غمگین و افسرده ای را می دیدم که با بچه ها بازی نمی کرد و تنها به تماشای اونا می نشست بعدا شنیدم تازه به اون محله اومده و پیش مادر بزرگ پیرش زندگی می کنه چون پدر و مادرش تیربارون شده بودند.

دهه ۶۰ هم با همه سیاهی هاش تموم شد و دهه هفتاد اومد هزاران جوان مانند من در پی راه یافتن به دانشگاه و یا پیدا کردن شغل مناسب بودند. ورود به دانشگاه رویایی دست نیافتنی بود و دانشگاه آزاد هم با بودجه کم خانواده های قشر متوسط چندان جور در نمی آمد و مدرکش هم توسط کارفرماها چندان جدی گرفته نمی شد. اینا باعث شد که سیل خروشان ملت برای فرار از این جهنم و به دست آوردن حدااقل حقوق انسانی به خارج از کشور شدت بگیره.

صدها هزار ایرانی به امید یک زندگی بهتر آواره کشورهای دیگر شدند. تحمل رنج غربت برای بسیاری مانند من یکی از تجربه های تلخ زندگی شد. بهای آزادی و راحت نفس کشیدن و حرف زدن گران بود و ما این بها را پرداختیم خودمون و احساسمون را فدای آینده بچه هامون کردیم تا بلکه اونا سرنوشت تلخی مانند نسل ما نداشته باشند.

و من امروز این گوشه دنیا دلم گرفته از اینکه نتونستم اونجا باشم و کاری بکنم و از مشکلات فرار کردم.

دلم گرفته از اینکه کشورم روز به روز در گنداب غرق تر میشه و همه ما به جای اتحاد و دوستی دائم در حال جنگ و دعواهای همیشگی مون هستیم و هیچ کدوم دیگری را قبول نداریم.

یعنی این کابوس وحشتناک ۲۷ ساله را پایانی هست؟

http://gissoo.blogfa.com/post-149.aspx

Saturday, February 04, 2006

وبلاگ سیبیل طلا

جام زهر

از الان تا پرونده ما تشریف ببرد شورای امنیت، یکی از آقایان باید لطف کنند هرچه سریع تر جام زهر را بنوشند تا که به کل بی خیال غنی سازی شوند یا که غنی سازی شان را ببرند خاک اجنبی بکنند. حالا اینکه من کله خر با این نوشیدن زهر موافقم یا نه که از کی تا حالا سی دل من کسی سیاستمداری می کند؟ .مساله این است که حالا چه کسی باید جام زهر را بالا بکشد؟ آقا که خوب عمرا تن به این خفت نمی دهند. مصباح که تازه گی ها کارت من هیچ کاره ام را بازی می کند. رفسنجانی هم که خوب خودش منتظر است جام را پر کند بدهد دست داوطلب مورد نظر. لاریجانی هم که زهر خوردنش به هیچ دردی نمی خورد و سر و صدایش کافی نیست. به جان خودم همین روز هاست که آقا احمدی نژاد را به زور داوطلب کنند یک زهری نوش جان کند. فکر کنم بهترین کاندیدا برای اعلام غلط کردیم جهانی شخص شخیص احمدی نژاد باشد. فقط خدا کند قبل از کنفرانس هولوکاست نباشد که من خیال دارم مقاله بدهم [چشمک.]

http://sibiltala.blogspot.com/2006/02/blog-post_04.html

وبلاگ انجمن بدون مرز

صفحه ويژه پيگيري سانسور زنان

صفحه اي ايجاد کرده ايم که کل جريانات پيگيري سانسور زنان را اونجا مجتمع کنيم. اين پست هم ويژه نظر دادن و اعلام همکاري در اون باره است. صفحه رو اينجا ببينيد womyn.BedooneMarz.com صفحه ويژه پيگيري سانسور زنان و اگر نظري داشتيد يا علاقمند به مطلع شدن از باقي ماجرا بوديد، همين پايين بنويسيد.

خوشحال مي شويم از اينجا نظر بدهيد يا از طريق دنبالک بحث کنيد.

http://www.bedoonemarz.com/